#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_237


این من بودم که دیگر نخواستمش...

و عطای عشقش را به لقایش بخشیده بودم...

من خسته و دل زده بودم ... می فهمید... دلزده...

**************

هنوز زیر شکمم تیر می کشید و گاهی درد همان ناحیه را پر می کرد...

انگار که می خواست یادآوری کند جای خالی جنین از دست رفته ام را...

یک هفته از آن روز نحس گذشته بود و من به خاطر کسری دم نزده بودم...

متنفر بودم از این همه پنهان کاری اما نمی توانستم بگذرم از سلامتی کسری...

مثل روز کسری را می شناختم ، با تعصباتی که داشت ، اگر می فهمید نیما باعث نابودی جنین داخل شکمم بوده ، دیوانه می شد... و شاید دست به کار جبران ناپذیری می زد....

اما حالا که به خاطر سلامتی من خوشحال بود و از طرفی با خبرهای خوشی که از شرکت شنیده بود روحیه اش را به دست آورده بود، حاضر نبودم به هیچ عنوان خوشی اش را ذایل کنم...

شرکت از او دعوت به همکاری کرده بود و این یعنی آغاز فصلی دیگر از زندگی...

و من به هیچ قیمت حاضر نبودم خوشی اش را بر هم بریزم..

او هم به خاطر این که باعث خوشحالی ام شود پاهایش را می پوشید و در خانه تمرین می کرد و سعی داشت با سرپا ایستادن لبخند را به لبهایم بازگرداند...

و من با دیدن قامت زیبایش دلم ضعف می رفت و احساس شادی وجودم را لبریز می ساخت..

اما اندکی زمانی نمی گذشت که با یاد آوری کینه و نفرت نیما تمام خوشی هایم دود می شد و به هوا می رفت...

*************

روی کاناپه ی مقابل تلویزیون نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد و آن میان رفت و آمدهای مرا هم زیر نظر داشت...

نگاهی زیر چشمی به او انداختم و گفت:

- چیه؟ چیزی می خوای؟

با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت:

- نه !

- آخه داری یه جوری نگام می کنی؟

-من با شما کاری ندارم دارم خانم خوشگل خودمو نگاه می کنم...

دست به کمر زدم و گفتم:

-وای کسری اون جوری نگام نکن... نمی تونم تمرکز کنم...

بلند خندید و گفت:

- نگران نباش یکی دو روز دیگه من نیستم که اون جوری نگات کنم...

romangram.com | @romangram_com