#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_236
کلافه روی تخت نشستم و چشمان سرخ و ملتهبم را بدون این که به چهره اش بدوزم به سویی غیر از جایی که ایستاده بود دوختم و گفتم:
- متین برو بیرون... اصلا من غلط کردم اومدم سراغت... می فهمی غلط کردم...
با عصبانیت به سمت من آمد و گفت:
- خیلی احمقی... می دونستی...
پوزخندی زدم و جواب دادم:
-آره می دونم... من نفهم... من احمق ... میشه هر چه زودتر بری بیرون...
-من که باور نمی کنم تو اون کله ت غیر پوشال چیز دیگه ای باشه...
انگشتانم را میان موهایم فرو کردم و تکه تکه گفتم:
- تو...رو... خدا ... برو ... بیرون...
عصبی شد و داد زد:
-آخه احمق... که چی بست نشستی تو این اتاق؟ ها؟... حق می دم به اون کسرای بدبخت... والا اونه که هیچ کاریت نکرد... من بودم انقدرمی زدمت که صدای سگ بدی... اون آقایی کرد...
با هر کلامش، انگار سنگی بزرگی را برداشت و بر شیشه ای قلبم کوبید...
به خدا که صدای شکستنش را شنیدم...
اصلا مگر نه این که همه ی مردها سر و ته یک کرباس بودند...
چانه ام لرزید... بغضی که مدت ها بود در گلویم نشسته بود و همچون درد بی درمانی داشت خفه ام می کرد بالاخره شکست...
اشک ها که فرو ریختند...
کلافه پوفی کرد و به دیوار تکیه داد...
روزی خودم خواسته بودم بیاید...
و حالا این بار خودم بودم که اصرار داشتم برود ...
همان روزی که مستاصل از حضور نیما نمی دانستم چه کار کنم...
همان روزی که نیما برای همیشه زنجیر بین قلب من و کسری را پاره کرد...
همان روزی که با ناجوانمردی عشقم به کسری را به لجن کشید...
متین تنها کسی بود که آمد ... ماند و نرفت...
نگاه داغانم را که دید دیوانه شد و گفت:
- به خدا اگه یه بار دیگه اشک ریختی نریختیا... اون کاری که کسری نکرد رو خودم می کنم...
دلم برای چشمان سیاهش تنگ شده بود...
اما این من بودم که عقب کشیدم...
romangram.com | @romangram_com