#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_234


تصویر نیما مقابل چشمانم جان گرفت...

چه می گفتم؟...

بچه ام را از دست داده بودم ... حالا او را هم به مرز سکته می بردم؟

کسری از راه رفتن عاجز بود.. دکتر مرا به شدت از هیجان و استرس وارد کردن به او منع کرده بود...

حالا که پاهایش آمادگی استفاده از پروتز را پیدا کرده بود نباید این فرصت را از دست می دادم...

اگر از نیما حرفی می شنید دوباره بهم می ریخت...

همه رشته هایم پنبه می شد...

من هرگز از نیما حرفی نمی زدم...

کسری نباید چیزی می شنید...

یعنی من نمی گذاشتم آن عوضی...آن آشغال کثافت باعث از دست رفتن فرصت های مان شود...

لب به دندان گرفتم و من من کنان گفتم:

-نمی دونم... چرا...چرا یه دفعه ....حالم بد شد... رفته بودم دستشویی...

مشکوک نگاهم کرد و با تردید گفت:

- ولی دکتر می گفت احتمالا یه شوک عصبی شدید بوده... می دونی دو روزه بیهوشی؟... می دونی چند بار تب و لرز کردی ... داغون شدم وقتی نمی تونستم کاری کنم...وقتی تشنج می کردی و مدام اسممو صدا می زدی... انگار که از یه چیزی ترسیدی... بارانا ببین منو چی شد یه دفعه... تو که اون روز خوب بودی؟!

نه! نمی گفتم... اگر میمردم هم حرفی از نیما نمی زدم..

او در آن وضع و حال چه کاری از دستش بر می آمد؟... اگر می فهمید داغان میشد... برمی گشت به همان دوران بدبختی... بیچاره می شدم...

نگاهش هنوز به من بود و منتظر جواب...

قطره اشکی دیگر از گوشه ی چشمانم چکید و گفتم:

- به خدا نمی دونم یه دفعه چم شد... ترسم به خاطر دیدن خون بود.. وقتی رفتم دستشویی و خودمو تو اون حال دیدم حالم بد شد... خیلی ترسیدم... همون موقع فهمیدم بچه رو از دست دادم..

نمی دانم شاید دروغ هایم را که هم چون ریسمان به هم می بافتم باور کرده بود، اما در آن لحظه نگاهش رنگ دیگری گرفت و گفت:

- عزیزم..... دیگه هیچ وقت تنهات نمی ذارم...

و بوسه ای بر پشت دستانم نواخت...

*****************

دل می کَنی کِی از اون سکوت لعنتی

پیش من میای تو یه جا یه روز یه ساعتی

می دونم این روزا تو شک بین عشق و عادتی

غرق می کنم خودم و تو موج موی تو

romangram.com | @romangram_com