#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_233


متین لبخند کجی زد و گفت:

- ای پدرسوخته...

و هر سه با هم زیر خنده زدیم....

*********

به سختی پلک باز کردم...

کسی پشت دستم را نوازش می کرد...نگاهم به سمت او کشیده شد...

چشمان هم چون شبش پر ستاره شد...

ذکر "خدایا شکرت" بر زبانش جاری شد و گفت:

-خدایا قربونت برم...

و با دسپاچگی پرسید:

-بارانا عزیزم خوبی؟

نگاهم در فضای اتاق پیچید... کجا بودم؟... کنجکاو به اطراف نگاه کردم...

اما با تشخیص فضا ، بی اختیار دستم زیر شکمم کشیده شد..

با درد زمزمه کردم:

- کسری بچه مون؟

نگاهش رنگ غم گرفت و تلخندی زد و انگار که می خواست دلداری ام دهد گفت:

- ما هنوز خیلی بچه ایم... بازم فرصت داریم...

اشک از گوشه ی چشمم جوشید و گفتم:

- نه!

پتو را بالا کشیدم و پر درد به دندان گرفتم و هق زدم...

بیشتر خود را به سمت تخت کشید...

لبه ی پتو را از میان انگشتانم بیرون کشید و به سمت لبانش برد...

بوسه های نرمش یک به یک بر نوک انگشتانم نشست...

با وجود این که لبریز شدم از آرامش....

اما در آن حال که دلم می خواست بمیرم این بوسه ها هم کفاف دل پر دردم را نمی داد...

کسری آهی از ته دل کشید و گفت:

-عزیزم آخه چی شد یه دفعه؟

romangram.com | @romangram_com