#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_232
نگاهم به اموج آرام دریا خیره شده بود...
صدای گام هایش به نرمی به گوش می رسید که آرام روی شن ها قدم می گذاشت و به سمتم می آمد...
وقتی اِشارپ بافتم را روی شانه ام انداخت، تازه فهمیدم چه قدر سردم بوده...
دست های گره زده روی سینه ام را باز کردم و اِشارپ را بیشتر دور خودم پیچیدم...
صدای مهربانش در گوشم پیچید:
- تو این سرما چرا این جا وایستادی؟
نگاهم از دریا گرفته شد و به چشمان همیشه آرامش خیره شدم و گفتم:
- متین؟
-جانم!
-حالا لازم بود این مهمونی؟
دستش دور شانه هایم گره خورد و گفت:
- بازم بهم اعتماد کن باشه؟
پلک هایم باز و بسته شد و گفتم:
- من همیشه بهت اعتماد دارم...
صدای خنده های پسر کوچکم باعث شد هر دو به عقب برگردیم ...
خیره به او که به سمت ما می دوید هر دو بی اختیار لبخند زدیم...
یادگار روزهای تلخ گذشته ام...
-مامانی...
زانو زدم....
دستانم را از هم باز کردم و او خود را تقریبا به آغوشم پرت کرد...
-باربد گردنم شکست...
آن چنان دستانش را دور گردنم گره زده بود و به خود می فشرد که داشت نفسم بند می رفت...
اما بی توجه به درد گردنم سر و صورتش را بوسه باران کردم...
-مامان جان تو چرا انقدر خشن شدی؟
بوسه ی محکمی به گونه ام زد و گفت:
- خب بابا گفت شما عاشق بوس های محکمی؟
نگاهم به سمت متین رفت و برگشت...
romangram.com | @romangram_com