#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_231


وارد کوچه شدم...

بن بست بود...

نفسم بالا نمی آمد...

دستم را روی گونه های گر گرفته ام گذاشتم...

داغ بود و ملتهب...

سرگردان به اطراف نگاه می کردم...

نگاهم روی درب باز یکی از خانه ها مات شد...

صدای نفس ها را از پشت سرم می شنیدم...

با عجله خود را به داخل خانه پرت کردم...

نفسی به آسودگی کشیدم...

همان لحظه دستی روی دهانم چفت شد...

لرز بدی بر وجودم نشست...

انگار مرده بود... یخ بود و سرد...

هرم نفس هایش هم سرد بود...

راه نفسم بسته شد...

کنار گوشم زمزمه وار گفت:

- بدبختت می کنم...

نفس هایم تند تر شد...

انگار که هوای داخل ریه هایم ته کشیده بود...

صداهایی در گوشم می پیچید...

ولوله بود...

کسی داد زد...

- باز تشنج کرده... دکتر تو رو جون عزیزترینت...

گرما ... سرما...درد... تن بی رمقم پر شده بود از حس های متناقض...

نوک انگشتانم در حصار لب هایی بود... به خدا که من حس می کردم...

اما چشمانم یارای باز شدن نداشت...

**************

romangram.com | @romangram_com