#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_230


- نکنه با اون پسره ...آره؟

چنگی به موهایش زد و گامی به عقب برداشت و لب زد:

-وای خدای من...

تکیه اش را به دیوار داد و سر به آسمان کشید... چشم هایش بسته بود...

صدایش از ته چاه بالا می آمد:

-باورم نمیشه... نمی ذارم به همین راحتی از دستم بری... داری دروغ می گی... به خدا مثل سگ داری دروغ می گی!

بازهم همان نیمای یک سال پیش شده بود...

از درد لرز کرده بودم ... اشک هایم سرازیر شد...

- نه به خدا...دروغ نیست...

چشمانش را باز کرد... نگاه گداخته اش را به من دوخت...

چشم هایش به سرخی آتش شده بود...

با انگشت اشاره تهدیدوار همان طور که از در خارج می شد گفت:

- بدبختت می کنم... بدبخت...

از در که بیرون رفت به زحمت از جا برخاستم... سرم گیج می رفت و فضای دستشویی دور سرم می چرخید...

صدایش اکوار در گوشم می پیچید...

بدبختم می کرد؟

بیش تر از این؟

پاهای کسرایم... ساره ی عزیزم... ثمره ی عشقم... همه را از من گرفته بود... حالا می خواست بدبختم کند؟!

اصلا مگر چیزی هم مانده بود که از دست بدهم؟

پوزخند بر لبانم نشست...

راست می گفت...جانم... فقط جانم مانده بود...

لبه ی سرامیک دست شویی را گرفتم و ایستادم...

دوباره پاهایم سر شده بودند و به زحمت می توانستم سر پا بایستم...

همان موقع در دستشویی باز شد و صدای مادر در گوشم پیچید:

- بارانا جان... مامان جان پس کجا موندی تو دختر؟

اما با دیدن من هینی از ترس کشید و به سمتم دوید....

*****************

romangram.com | @romangram_com