#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_229
- چی از جون من می خوای ؟
با عجز و درماندگی گامی به جلو گذاشت...
نگاه بی پروایش را روی تک تک اجزای صورتم سراند و با لحنی که از او بعید بود جواب داد:
- باورت میشه یه ساله دارم تو داغ از دست دادن دختری که عاشقش بودم می سوزم... بهم گفتن تو ... تو مُردی... وقتی خبر تصادفت رو شنیدم اومدم بیمارستان... می خواستم حالتو بپرسم... اما بهم گفتن اون دختری که تو تصادف بوده مرده... داغون شدم می فهمی... داغون ...وای بارانا باورم نمیشه بعد یه سال زنده و سرحال ببینمت... من دوست داشتم بارانا ... می فهمی؟
نه!... من یک کلام از حرف هایش را نمی فهمیدم...
درد زیر شکمم با هر کلام نیما بیشتر می شد...
زیر شکمم نبض زد...
نگاه وحشت زده ام به سمت پاهایم سُر خورد...
نیما هم رد نگاهم را گرفت و با دیدن رد خون متعجب به سمتم آمد و گفت:
- تو چت شده بارانا... چی شده؟
با دست اجازه ی نزدیک شدن ندادم و گفتم:
- جلو نیا..جلو نیا لعنتی...
هاج و واج نگاهم می کرد... زانویم سست شد و گفتم:
- تو رو خدا برو...
سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و گفت:
- من دوباره از دستت نمی دم... می فهمی... دیگه نمی ذارم از دستم بری...
دیوانه شده بود...
احمق با خودش چه فکری می کرد...
-چی می خوای از جونم لعنتی... من ... من شوهر دارم...
چشمان وق زده اش را ناباورانه به من دوخت...
انگار که نفس نداشت... لب زد:
-تو ... تو چی گفتی؟
درد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد... انگار که لحظه ی جان دادن بود...
بی اختیار دستم را زیر شکمم گذاشتم و لب هایم را از درد به دندان گرفتم:
- وای خدا...
کمک می خواستم اما نه از او که برای بار دوم لطمه ی بزرگتری به من و زندگی ام زده بود...
اما او بی توجه به حال و روز من شانه ام را گرفت و محکم تکانم داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com