#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_228


- به خدا خوبم...

واقعا خوب بودم... جانی تازه به تک تک سلول هایم بازگشته بود...

مادر نگاهی عاقل اندر سفیه به رویم پاشید و گفت:

- میگن زنه حامله هر لحظه به یه حاله... حالا حکایت توئه...دختر دیگه داشتی ما رو نگران می کردی...

دلم می خواست کمی آب به صورتم بپاشم... شاید خنکای آن مرا آرام می کرد... صندلی را به عقب کشیدم و گفتم:

- می رم یه کم آب به صورتم بزنم..

چه قدر خوب بود که همه چیز زاییده خیالم بود...

و چه قدر از آرامشی که در وجودم جریان پیدا کرده بود حس خوبی داشتم...

به انتهای کافی شاپ رفتم و وارد دستشویی شدم...

راهروی کوچکی داشت که از تمیزی برق می زد...

دو دستشویی کنار هم قرار داشت و هر دو خالی بود...

به سمت شیر آب رفتم و آن را باز کردم...

سرم پایین بود و مشتی آب به صورتم پاشیدم..

همزمان با بالا آوردن سرم نگاهم به آینه افتاد و با دیدن مرد پشت سرم جیغی کشیدم که مصادف شد با احساس رد مایعی گرم که روی پاهایم جریان پیدا کرد...

*************

جرأت باز کردن چشمانم را نداشتم..

سراسر وجودم را لرزی شدید گرفته بود...

- بارانا...تو... تو زنده ای؟

صدای نحس خودش بود...

از جانم چه می خواست؟

درد شدید زیر دلم پیچید...

حس خیسی روی پاچه ی شلوارم آزارم می داد...

-باورم نمیشه... چرا بهم دروغ گفتن؟

حس تنفر باعث شد پلک باز کنم و به عقب برگردم...

انگشتانم مشت شده بود...

نگاهم روی چهره اش نشست... موهایش بلندتر از حد معمول شده بود... ظاهرش همان بود اما به نظر شکسته تر می آمد...

بی توجه به وضعیتم پرسیدم:

romangram.com | @romangram_com