#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_227


عمو یوسف مقابلم پا روی پا انداخته بود و غرق در روزنامه ی مقابلش بود...

با پایان تماس سرش را بلند کرد و همان طور که روزنامه را تا می زد گفت:

- پسر انقدر نگران نباش... انقدرم این دختر رو لوس نکن...

عمو حالم را درک کرده بود... به زحمت لبخند نصف نیمه ای زدم و گفتم:

- چه قدر بده آدم تو دنیا یکی رو انقدر دوست داشته باشه که واو به واو حس و حالشو بفهمه... اون وقت همش باید رنج بکشه...

عمو پوفی کرد و گفت:

- به خودم رفتی بچه ... منم اون اوایل نسبت به بهار همین حس رو داشتم... یه روز به خودم اومدم دیدم دیگه دارم با دوست داشتن زیادی اعصابشو به هم می ریزم... هر چیزی نرمالش خوبه... نه خودتو آزار بده نه اون دخترو...

پس چرا نمی شد... چرا این قلب نمی توانست بی خیال شود... چرا از همان لحظه مثل کسی که به کابل برق قوی وصل است و امواج برق تمام وجودش را در برمی گیرد حس بدی از قلبم گذشت و وجودم پر شد از درد... چرا بی اختیار دلم آشوب شده بود...

************

با صدای مادر به خودم آمدم...

-مامان جان چی شد چرا رنگت پریده...

عرق سردی وجودم را در برگرفته و به معنای واقعی کلمه لال شده بودم... چشمان نیما مات من شده بود و حتی پلک نمی زد... درست همانند کسی که روح دیده باشد...

حالم بد بود و بی اختیار دستانم می لرزید.. زن عمو دستم را گرفت و گفت:

- چیزی گفت کسری... چرا این جوری شدی؟

-نه به خدا زن عمو... دست خودم نیست فکرم بی خودی پیششه...

مادر چنگال را در کیک مقابلم فرو کرد و قطعه ای از آن را جدا کرد و گفت:

- مادر، یه تیکه بخور رنگ به رو نداری...

دست خودم نبود وحشت سراسر وجودم را پر کرده بود... از ترسم نگاه از رو به رو گرفته بودم...

درست یک سال بود که خبری از او نداشتم...

دقیقا بعد از آن تصادف به طرز معجزه آسایی نیما از زندگی من خارج شده بود... انگار که آمده بود تا مرا و زندگی ام را نابود کند و برود ...

و حالا دوباره درست در بهترین نقطه از زندگی ام سر و کله اش پیدا شده بود...

به سختی نفسم را بیرون دادم و با دستی لرزان تکه ای از کیک را به دهانم بردم...

چیزی در گلویم راه را بسته بود و اجازه فرو دادن به من نمی داد...

زن عمو فنجان شیر را مقابلم گذاشت و گفت:

- با شیر بخور...

بی اختیار نگاهم بار دیگر به میز رو به رو کشیده شد...اما شخص دیگری آن جا نشسته بود... آه نکند همه چیز توهم بود... نکند اشتباه کردم... با کنجکاوی بیشتر به آن سمت نگاه کردم... خدایا اشتباه کرده بودم ... یعنی همه چیز توهم بود؟

فنجان شیر را به سمت دهانم بردم... مادر و زن عمو هر دو با نگرانی نگاهم می کردند... لبخندی زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com