#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_226


و من مات چشمانی شدم که عجیب مرا به روزهای تلخ گذشته می برد...

******************

(کسری)

یک بار دیگر صدایش کردم:

- بارانا جان؟

با صدایی که گیج می زد جواب داد:

- جانم... ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد...

نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود اما عجیب لحن صدایش نگرانم کرد...

انگار پر شده بود از ترس... استرس...

-بارانا؟

دستپاچه تر از قبل جواب داد:

- جانم...

-چی شد یهو...

–هیچی ...

صدای مادر را شنیدم که گفت:

- کسری مادر قطع کن بذار این بچه یه چیزی بخوره...

نگران گفتم:

- عزیزم برو ... چی سفارش دادی؟

نمی دانم چرا دلم می خواست بیشتر صدایش را بشنوم تا دلیل تغییر به یک باره اش را بفهمم...

اما او با جوابی که داد بیشتر نگرانم کرد... انگار که در این دنیا نبود و با حواس پرتی جواب می داد:

-چیزی پرسیدی؟

دلشوره بر دلم چنگ زد... آخر من بارانا و لحنش را می شناختم... مطمئن بودم چیزی است، اما با این حال جواب دادم:

-نه خانوم برو یه چیزی بخور..

-باشه... کاری نداری؟

-نه عزیزم... مواظب خودت باش...

چیزی همچون خوره به جانم افتاد...

در عرض چند ثانیه لحن و گفتار بارانا به هم ریخته بود و این باعث نگرانی و آشفتگی ام می شد...

romangram.com | @romangram_com