#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_225
کاش این جا بود...
تماس برقرار شد و صدای گرم و گیرایش در گوشم پیچید...
-سلام خانم خوشگلم...
تکه کلامش بود و همیشه با همین جمله ی کوتاه مرا تا روی ابرها می برد...
چه توصیفی از این بهتر که همیشه در نظر همسرت زیبا باشی...
-سلام عزیز دلم... خوبی؟ ببخشید که تنها موندی؟
-نه اتفاقا تنها نیستم... عمو یوسف این جاست... قراره بابا هم بیاد... یه جمع مردونه داریم.. شما چی کار کردید؟
کمی خیالم راحت شد و با آسودگی گفتم:
- منم پیش مامان اینام... اومدیم کافی شاپ...
زن عمو دهانش را به گوشی نزدیک کرد و گفت:
- البته به زور آوردیمش مادر...
کسری صدای زن عمو را شنید و گفت:
- اِ... چرا بارانا... حالا بعد یه مدت رفتی بیرون...
نمی دانم چرا بغض کرده بودم... دوست داشتم مَردم کنارم بود... همیشه حضور در این گونه فضا ها را با او تصور کرده بودم...
-کاش می اومدم خونه...
-بارانا... عزیزم... چی واسه جوجو خریدید؟
انگار که متوجه حال بدم شده بود و او استاد تغییر دادن حال و هوایم بود...
نگاهم به هر دو مادربزرگ بود...
سعی کردم بر خودم مسلط شوم...بغض گره بسته در گلویم را فرو دادم و گفتم:
- اگه بدونی این دوتا مادر بزرگ با من چه کردن؟
چشمانشان می خندید...
کسری بلند خندید و گفت:
- عزیزم از این لحظه ها لذت ببر ... دفعه بعد منم میام... نمی خوام این فرصت ها رو از دست بدم...
کمی تن صدایش را پایین آورد و گفت:
- می دونی که خیلی دوست دارم...
"منم همین طور" را در حالی گفتم که نگاهم به سمت چند میز آن طرف تر خیره ماند...
نفسم بند رفت... انگار که زمان ایستاد...
romangram.com | @romangram_com