#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_224
کلافه پوفی کردم و گفتم:
- مامان کسری خونه تنهاست نمیخواید رضایت بدید؟
مادر مثل همیشه جواب داد:
-چی کار بچه داری... داره به کارش می رسه... حالا یه ساعت کمتر غرای تو رو بشنوه بد نیست...
ابروهایم بالا پرید...
واقعا من و کسری را با هم جا به جا نکرده بودند؟!... بیچاره من، کِی غر به جان کسری زده بودم؟!
نگاه وق زده ام را که دید زیر خنده زد و گفت:
- بذار یه کم تنها باشه... انقدر مثل بچه ها دورو برش نباش... کلافه اش می کنی... بد می گم زیبا؟
اما زن عمو طبق معمول طرف من را گرفت و گفت:
- بهار چرا می زنی تو ذوق بچه ... خب همه که مثل منو تو بی کار نیستن که... فکرش پیش شوهرشه...
لبخند کجی زدم و گفتم:
- اصلا شما به کارتون برسین... این جور که پیداست تا شب می خوایین همه ی این مغازه ها رو بگردید... من بر می گردم خونه...
زن عمو دستم را گرفت و گفت:
- نه خیر شما هیج جا نمیری... شوهر جونت سپرده تت دست ما... تازه بیا بریم یه چیزی بخوریم که رنگ و روت حسابی پریده...
مادر هم بازوی دیگرم را گرفت و گفت:
- راست میگه ... ببین رنگتو مادر... اون بچه از دست تو چی می کشه...
و اشاره به شکمم کرد...
حرصی پوفی کردم و ناامیدانه به دنبال شان راه افتادم...
اولین کافی شاپی که جلوی رویمان سبز شد زن عمو مرا جلو انداخت و گفت:
- برو تو ببینم...
به محض ورود بوی قهوه و کیک شکلاتی به مشامم خورد و احساس ضعف و گرسنگی کردم...
به سمت انتهای کافی شاپ رفتیم و نشستیم...
فضای رمانتیکی داشت و تقریبا نیمه تاریک بود... روی دیوارهایش تصویر کیک های شکلاتی و فنجان های بزرگ قهوه به طرز هوس برانگیزی خودنمایی می کرد...
نگاه حسرت بارم را داخل سالن چرخاندم و آهی خفیف کشیدم...
هیچ وقت قسمت نشده بود با کسری به این جور جاها بیاییم...
پیش خدمت جوانی جلو آمد و سفارش گرفت...
بی اختیار دستم به سمت گوشی ام رفت و نام کسری را لمس کردم...
romangram.com | @romangram_com