#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_223
سرخ شده بودم... اما از همان جا جواب دادم:
- دارم چای می ریزم عمو..
هنوز جلوی بزرگترها خجالت می کشیدم ... اما کسری پررو پررو توضیح هم می داد...
با رفتن عمو ، همه چیز را در جای خود جا دادم و پرسیدم:
- کسری نگفتی، بریم؟
-خانمی خودت که می دونی باید این کارو تا فردا تحویل بدم... تو برو منم دفعه دیگه میام... ناراحت که نمی شی؟
لبخندی زدم و گفتم:
- نه عزیزم به کارت برس... راستی مامانتم هست...
-پس همون زنونه برید بهتره... می دونی که زیاد نمی تونم پا به پاتون بیام...
حرف های عمو در گوشم پیچید... باهاش مدارا کن...
به سمت تلفن رفتم و گفتم:
-باشه عزیزم ... هر جور راحتی... این جوری تو هم توی آرامش به کارات می رسی...
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید... اما جرأت پرسیدن نداشتم...
انگار که ذهنم را خواند:
- راستی دکتر گفت اوضاع پام خوبه... یه چند روز دیگه بازم پاهامو می پوشم..
یک ور نگاهش کردم و گفتم:
- اگه خوب بود که نمی گفت چند روز دیگه...
-عزیزم نترس... من خوبم... یعنی تا شماها رو دارم خوبم... میشه همه چی رو بسپری به خودم...
اگر عمو چیزی نگفته بود الان سعی می کردم قانعش کنم ، اما حرف های عمو باعث شد بگویم:
–من هیچ چیزی جز سلامتی تو نمی خوام... پس بهت اعتماد می کنم...
لبخند پهنی زد و گفت:
- ممنونتم...
پس از ساعتی خواب، مادر به دنبالم آمد و به همراه زن عمو برای خرید بیرون رفتیم...
************
درد شدیدی در پاهایم حس می کردم..
آن قدر از این مغازه به آن مغازه رفته بودیم که سرگیجه گرفته بودم...
اما مادر و زن عمو انگار نه انگار... دانه به دانه جنس لباس ها را بررسی می کردند و تا چیزی باب میل و سلیقه هر دو نمی شد تن به خرید نمی دادند...
romangram.com | @romangram_com