#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_222


به عمو تعارف کردم...

–عمو جون بفرمایید...

عمو نگاهی به سمت در دستشویی کرد و با صدایی که سعی در پایین نگه داشتن آن داشت گفت:

- بارانا...

–جانم ...

– عزیز دلم می دونم نگرانشی.. اما سعی کن عادی باهاش برخورد کنی...سعی کن به چشم یه آدم سالم نگاش کنی... یه کم بیشتر باهاش مدارا کن...

دوباره بغض در گلویم نشست...

–هر کاری می کنم نمیشه...

– باید بشه عمو جان ... باید به این ضعفات پایان بدی...

خواستم بپرسم عمو منظورتون چیه ؟ که همان موقع کسری از دستشویی خارج شد... خدا را شکر از پس کارهای شخصی خودش بر می آمد ...

سر میز ناهار با شوخی ها و خنده های کسری همه چیز را از یاد بردم..

حضور عمو کنار ما بسیار شیرین و دلپذیر بود... در حال جمع کردن میز بودم و طبق معمول کسری هم کمکم می کرد که یاد مادر افتادم و با هیجان گفتم:

-کسری؟

-جانم...

–مامان زنگ زده بود...

–خب...

–گفت بعدازظهر میاد دنبالمون با هم بریم خرید...

ابروهایش بالا پرید و پرسید:

-خرید؟

صدایم را پایین آوردم و گفتم:

-آره خرید واسه ی جوجو..

جلوی عمو کمی خجالت می کشیدم... اما عمو بی توجه به شرم و حیایم گفت:

- راستی نگفتید این فنچ کوچولو کی به دنیا میاد؟

سرم را پایین انداختم و به آشپزخانه رفتم... اما کسری جواب داد:

-دقیقش معلوم نیست... این دفعه که بریم سونو معلوم میشه...

عمو خندید و گفت:

- مامان کوچولوی ما کجا در رفت؟

romangram.com | @romangram_com