#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_221


با نگاهی دیگر به آینه از جایم برخاستم و به آشپزخانه رفتم...

خیلی حالم بهتر شده بود و از این که دوباره می توانستم آشپزی کنم خوشحال بودم...

سری به غذا زدم و میز ناهار را چیدم...

کسری دیر کرده بود، اما همین که می دانستم عمو اسحاق همراهش است دلم قرص بود و خیالم راحت می شد...

نگاهم به پاهای مصنوعی که همراه خود نبرده بود افتاد...

بی اختیار بغض بدی در گلویم نشست، اشک تا پشت پلک هایم آمد... با صدای زنگ به سمت در رفتم... عمو بود ...

دکمه آیفون را زدم...

دستی به پیراهنم کشیدم و درب واحد را باز کردم...

پدر و مادر طبقه ی اول را به ما اختصاص داده بودند... همان موقع که بالاخره کسری رضایت داد ، طبقه ی اول خانه ی پدرم که در دست مستاجر بود خالی شد و ما در آن ساکن شدیم..

البته قبل تر ها قرار بود بعد از ازدواج به خانه عمو برویم و در طبقه سوم آن که دست مستاجر بود زندگی کنیم... اما با مشکل پای کسری و به خاطر راحتی من و کمک های مادر همه به توافق رسیدند که این سمت بهتر است...

البته خدا را شکر پدر و عمو برخلاف خیلی برادرها هیچ وقت بر سر مسایل مالی با هم مشکلی نداشتند و عمو هر تصمیمی می گرفت هر دو برادر کوچکتر به دیده ی منت می گذاشتند...

کسری همان چند پله را بی کمک عمو با دست هایش به صورت نشسته بالا آمد و با دیدن من لبخند زنان گفت:

- به به خانم خوشگله... چه استقبالی هم اومده...

پشت سرش عمو گفت:

- کسری داره یه جورایی بهت حسودیم میشه...

با شیطنت گفتم:

- عمو هنوزم دیر نیست...خودتون که می دونید چه قدر کشته مرده دارید...

نگاه غمگین عمو چنگی بر دلم زد ...

– قربونت عمو جون از این نسخه ها واسمون نپیچ...

کسری چشمکی به من زد و گفت:

-عمو نشنیدی می گن زن بلاست اما خدا هیچ خونه ای رو بی بلا نکنه...

چشمانم را گرد کردم و گفتم:

- عمو ... مطمئنید اینو پیش دکتر دیگه ای نبردید...

هر دو زیر خنده زدند و وارد خانه شدیم... ویلچر کسری را نزدیک آوردم و روی آن نشست...

عمو از دستشویی خارج شد... آبی به سر و صورتش زده بود اما نمی دانم چرا برخلاف آن چه که نشان می دادند سرحال نبودند...

کسری به سمت دستشویی رفت...

دستانش در اثر تماس با زمین خاکی بود...

romangram.com | @romangram_com