#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_220


اما مگر این دل طاقت می آورد...

غذای مورد علاقه اش را پختم و کمی به خانه رسیدم... کارها که تمام شد به حمام رفتم و دوش گرفتم...

مقابل آینه نشسته مشغول خشک کردن موهایم بودم که تلفن زنگ زد...

شماره ی مادر بود... تماس را برقرار کردم...

–الو مامان جان سلام...

– سلام مادر خوبی؟

-ممنون... فداتون شم ... شما خوبی ؟

- آره مادر... کسری رفته؟

-آره... چطور؟

–هیچی گفتم عصری که کسری اومد بیام دنبالتون با زن عموت بریم یه چند جا خرید... دیگه باید واسه اون جوجه مادربزرگ خرید کنیم دیگه...

لبخندی زدم و گفتم:

- باشه بذار کسری بیاد... فکر نمی کنم خودش بتونه باهامون بیاد...

-وا چرا؟

- پاهاش که اذیت می کنه... از یه طرفم مجید یه کار تازه واسش گرفته، داره رو اون کار می کنه...

–آهان ... باشه ... پس بهم خبر بده... دوست دارم خودتون باشید... می خوام همه چی به سلیقه ی خودتون باشه...

-باشه فداتون شم...

تماس که قطع شد نگاهم به سمت تصویر دختر بچه نوزادی با چشمان آبی رنگ چرخید که به تازگی روی دیوار اتاقم چسبانده بودم ...

هر بار که به عکس خیره می شدم کسری می خندید و می گفت:

- بچه جون از پدر و مادر چشم و ابرو مشکی، بچه چشم آبی در نمیاد...

اما من مصرانه جواب می دادم:

- حالا شاید چند نسل قبل ما یه چشم آبی بوده باشه...

شیطنت بار سر به سرم می گذاشت و می گفت:

- اون فقط یه راه داره ... اونم اینه که من فداکاری کنم و یه زن چشم آبی بگیرم... بعد دستور بدم برای خانم خوشگل من یه دختر چشم آبی به دنیا بیاره...

وای که با این حرف چه حال بدی به من دست می داد... تصور دیدن کسری کنار زنی دیگر مرا تا مرز جنون می برد... حالا می فهمیدم حال و روز کسری را در آن روز نحس !

موهایم خشک شده بود...

کمی آرایش کردم...

ابروهای پهن و بلندم حالا زنانه برداشته شده و باعث شده بود زیبایی چشمانم دو چندان شود...

romangram.com | @romangram_com