#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_219


لبخندی زدم و خواستم انگشتانش را به دهان ببرم که با شیطنت آن را به دهانش برد و در مقابل چشمان متحیر و گرد شده ام ملچ و ملوچ کنان گفت:

- تا تو باشی معطل نکنی... خانم واسه من ناز می کنه...

آب دهانم را با ضعف قورت دادم و متحیر گفتم:

-کسری؟!

- جونم؟

جیغ زدم:

- وای تمبر هندی منو خوردی؟

به حالت ضعف روی تخت غش کردم... باید تلافی کارش را سرش در می آوردم... جدی گرفت و نگران پرسید:

- بارانا چی شدی؟ به خدا همش یه تیکه بود...

یعنی باور کرده بود... خود را بی حالی زدم و گفتم:

- کسری تمبر هندیم... چه طور تونستی بخوریش...

به رویم خیمه زد و گفت:

- بذار جبران می کنم...

و سر و صورتم را بوسه باران کرد... دستش روی شکمم بالا و پایین شد و گفت:

- ببین جوجو مامانت تمبر هندی می خواد...

لبخندی زدم و گفتم:

- کسری من تمبر هندیمو می خوام...

قطعه ای تمبر هندی به دهانم گذاشت و گفت:

- بیا بابا آبرومون بردی... هفتا خونه اونورتر فهمیدن زنه ما دلش چی می خواد..

و بلند خندید و کنارم روی تخت دراز کشید... بازویش را زیر سرم برد و گفت:

- منو ترسوندی ...

-خیلی بچه ای...

-دیوونه همین بچه، اگه یه مو از سرت کم بشه میمیره...

چه قدر هم را دوست داشتیم... چه قدر خوش بودیم اما نمی دانستیم، هر موقع خیلی شادیم ، غم حسودیش می شود و خیلی زود به سراغمان می آید..

**************

با اصرار کسری در خانه ماندم و او به همراه عمو اسحاق راهی بیمارستان شد...

بعد از آن دعوا و قهر دلم نمی خواست دوباره ناراحتش کنم، به همین دلیل سعی می کردم هم چون یک آدم عادی با او برخورد کنم .

romangram.com | @romangram_com