#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_218
جدی و محکم گفتم:
-این دوتا هیچ ربطی به هم نداره... من نمی خوام حالت بد بشه... از طرفی اونایی که هوس می کنی لازمه ... نباید ازم قایم کنی...
بلند خندید و گفت:
- نکنه می ترسی پشت بچه ت سیاه بشه...
دلم غنج رفت برای جوجه ای که چند ماه دیگر با حضورش جمع دو نفره ی ما تکمیل می شد...
بوسه ای نرم بر کنج لبانش زدم و گفتم:
- بازش کن بخور...
لبهایش را جمع کرد و گفت:
- تو رو جون بارانا بذار پاهاتو ببینم...
و این یعنی باز هم نتوانسته ام ذهنش را به چیزی دیگر معطوف کنم.. ابرو هایم در هم شد و گفتم:
- نه اصرار نکن...
بسته را از دستش کشیدم و گفتم:
- به کار خودت برس...
می دانستم دیدن پاهایم مصادف با گریه هایش است... اصلا نمی فهمیدم چه اصراری به این کار دارد...
قطعه ای از تمبر هندی را از میان پلاستیکش بیرون کشیدم و گفتم:
- خوب از دست بابا کسری بخوری بچه م مثل خودم میشه...
لب هایش را جمع کرد و با اخم زمزمه کرد:
- چه قدرم خودشیفته...
****************
دلم پیش پاهای کسری بود اما به هیچ عنوان نمی گذاشت تا شریک دردهایش باشم...
همیشه مخفیانه به پاهایش می رسید...
می دانستم که مراعات حالم را می کند...
یک بار همان اوایل وقتی پاهایش را با آن وضع دیده بودم، حالم برای ساعت ها بد شد و کاری جز گریه انجام نداده بودم...
با دیدن آن پاهای قوی که حالا نیمی از آن ها را از دست داده بود ،دلم ریش می شد و نفسم بند می آمد...
روزی مقتدرانه روی این پاها راه می رفت و حالا عاجز از هر کاری شده بود...
تکه ای از تمبر هندی را به سمت دهانم گرفت و گفت:
- زودباش دهنتو باز کن...
romangram.com | @romangram_com