#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_217


با دیدن پاهای مصنوعی کنار تخت افتاده، نگران به سمتم آمد و گفت:

- بازم درد می کنه؟

مانده بودم پنهان کنم یا نه... اما این بار نمی شد. اگر پنهان می کردم مجبور بودم دوباره با آن همه درد پاها را بپوشم ...سرم را به نشانه ی بله تکان دادم...

اما دکتر تاکید کرده بود در زمان مشکل دار شدن از پوشیدن پاها پرهیز کنم...

با صدایش به خودم آمدم:

- کسری ؟

-جانم...

– تو رو خدا بذار ببینمشون...

دستم را به نشانه ی منفی تکان دادم و گفتم:

–نه... نمی خواد... با این حالت لازم نیست... فقط دکتر گفت یه چند روزی نپوشمشون...

از جایش بلند شد و گفت:

- چرا قایمشون می کنی.. چرا نمی ذاری ببینم پاهات تو چه وضعیه... من زنتم کسری اَه...

باز هم همان بحث همیشگی... می دانستم اگه اوضاع پاهایم را ببیند باز هم آه و ناله اش شروع می شود... تحمل نداشت و باز مصرانه می خواست سر از اوضاع پاهایم دراورد...

نگاهم به نایلون داخل دستش کشیده شد و گفتم:

- این دیگه چیه؟

با هیجان درست مثل دختر بچه ها روی تخت پرید و گفت:

- مامان داده... لواشک و تمبر هندی...

اسمشان هم بی اختیار بزاق دهانم را تحریک می کرد... آرام به سمت خودم کشیدمش و گفتم:

- اولا صد دفعه نگفتم این جوری خودتو پرت نکن رو تخت... این جوجوی بابا از دست تو آرامش نداره...

انگار که خوشش بیاید نیشش باز شد و با چشمان درشتش خیره نگاهم کرد...

-دوما تو که دلت می خواست چرا به خودم نگفتی؟

موهایش را پشت گوشش زد و مقابلم نشست و گفت:

- اولا این جوجوی شما باید عادت کنه به ورجه وورجه های مامانش... دوما مامان پرسید منم گفتم... شمام می پرسیدی می گفتم...

سپس کیسه را باز کرد و یک بسته تمبر هندی را بیرون کشید و گفت:

- با هم بخوریم...

دلخور نگاهش کردم... خودش را در آغوشم جا کرد و گفت:

-اون جوری نگام نکن... هر موقع تو همه چیزو بهم گفتی منم می گم...

romangram.com | @romangram_com