#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_216
کاری که در حضور بارانا با آن روحیه ی حساسش کاری سخت و دشوار بود...
باند دور پاهایم را باز کردم و با دیدن استامپ متورم و ملتهب آه از نهادم بر آمد...
درد تمام وجودم را پر کرد...
گوشی همراهم را برداشتم و شماره ی دکتر را گرفتم...
پس از چند بوق صدای دکتر در گوشم پیچید:
- بله؟
- کسری هستم دکتر ... خوبید؟
–ممنون کسری جان شما خوبی؟
- دکتر... خوب نیستم... استامپ پام شدیدا درد می کنه قرمز و ملتهبه... از دردش ضعف می کنم دکتر..
دکتر نچی کرد و گفت:
- فعلا از پاها استفاده نکن... به استامپ استراحت بده... یه کم باز بزارش تا هوا بخوره... با اون کرمی هم که بهت دادم یه کم ماساژش بده... اگه توجه نکنی زخم میشه و کارت مشکلتر میشه....
-باشه دکتر ممنون...
-فردا یه سر بیا ببینمش...
–باشه دکتر... ممنون از لطفت...
-خواهش می کنم پسر ... نگران نباش کم کم عادت می کنی بهش...
با صدای در ورودی به سرعت شلوارم را به پا کردم ...
بارانا صدایم زد:
- کسری... آقا کسری خوابی؟
خنده ام گرفت...
صدایش را که می شنیدم درد را فراموش می کردم...
اگر تا به این جا تحمل کرده بودم فقط و فقط به خاطر او بود...
می دانستم به این پاها امید بسته ... از طرفی دلم می خواست زودتر سرپا شوم تا بتوانم سر کار بروم... تا کی می خواستم جیره خوار پدرم باشم... البته او حرفی نداشت اما من نمی توانستم قبول کنم... کامیار و کیوان هر دو دانشگاه آزاد می رفتند و من نمی توانستم بیشتر از این بار زندگی ام را بر دوش پدرم بگذارم... البته در این چند وقت بیکار نبودم ....
دوستی داشتم به اسم مجید که در این مدت همیشه همراهم بود... کارهایی که می شد در خانه انجام داد را می آورد و بعد از اتمام کار آن ها را به شرکت بر می گرداند.. اما درآمدش کم بود و کفاف زندگیمان را نمی داد...
خوشبختانه در زمان سلامتم آن قدر کارم مورد توجه مدیر عامل شرکت بود که با همین اوضاع و احوال هم قبولم کنند...
در باز شد و بارانا وارد اتاق شد...
با دیدن من گفت:
- اِ... این جایی... پس چرا جواب نمی دی؟
romangram.com | @romangram_com