#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_215
انگشتان گرم کسری که به صورتم خورد داغ دلم تازه شد... دلم می خواست حرف بزنم اما بغضی که از دیروز گلویم را گرفته بود هر لحظه بزرگ و بزرگ تر می شد و راه گلویم را بسته بود...
کسری با لحنی پر مهر صدایم زد:
- بارانا خانم... عصبانی بودم... یه چیزی گفتم...تو ببخش... بارانا جان... عزیزم...
من باعث همه ی این اتفاق ها بودم و او معذرت می خواست... منه احمق... هر چه می کردم بار سنگین این گناه از دامنم پاک نمی شد... اگر این پسر الان بااین حال و روز مقابلم نشسته بود... اگر از سلامت محروم شده بود به خاطر حماقت های منه احمق بود...
-بارانا پاشو... ببین منو... بارانا...
طاقت از کف دادم و از جایم بلند شدم و هق زنان گفتم:
- می دونم...هیچ... وقت... نمی تونم پا... پاهاتو ... بهت برگردونم... می دونم ... تا... تا آخر ... عمر باید... باید شرمنده ت ... باشم...
چشمانش هر لحظه گرد تر می شد... سرم را به آغوش کشید و گفت:
- وای منه الاغ با تو چی کار کردم؟
دوباره ادامه دادم:
- کسری تو رو خدا ...تو رو خدا منو ببخش... دارم میمیرم کسری... اگه منو نبخشی یه لحظه هم تو زندگیت نمی مونم...
چهره اش کبود شده بود و نفس نفس می زد... چند بار تکرا ر کرد:
- من چی گفتم که تو این طوری فکر کردی ... تو رو جون کسری دیگه هیچی نگو...
اما دست خودم نبود... باید می فهمیدم در دلش چه می گذرد... بعد از آن تصادف هیچ وقت به رویم نیاورد ... هیچ وقت حرفی نزد...احساس می کردم باید هر چه در دل دارد بیرون بریزد... باید می فهمیدم... من مقصر بودم ... عصبی خود را روی تخت کشید و مرا میان بازوهایش کشید ... نفس نفس می زد... حالا تنگ هم چسبیده بودیم... آرام شده بودم... این آغوش همیشه مرا آرام کرده بود... نفس حرف زدن نداشتم اما به زحمت گفتم:
- می دونم حالت ازم بهم می خوره... من قاتل پاهاتم... تا حالا هم آقایی کردی و به روم نیاوردی ... مردونگی کردی و منو تو زندگیت راه دادی... اما به خدا تحمیلی تو کار نیست.. من عاشقتم... با هر نفست عشق می کنم... اما اگه بدونم ...
مثل نئنو مرا تکان داد و گفت:
-هیشش... خیلی احمقی... تازه فهمیدم از من دیوونه ترم هست... من هیچ وقت تو رو عامل اون تصادف ندونستم...به خدا هیچ وقت...
خواستم حرفی بزنم که لبهایم را با بوسه ای گرم مهر زد...
باور می کنید جان تازه ای گرفتم... اصلا من با این بوسه ها زنده بودم...همزمان زیر دلم نبض زد...
دقایقی چشم در چشمانش دوختم که ادامه داد:
- اون تصادف حماقت خودم بود... اگه یه کم تعصبی فکر نمی کردم...
پوفی کرد و نفسی تازه گرفت:
-بارها با خودم فکر کردم چرا اون روز صبر نکردم... چرا فکر کردم باید رگ غیرت قلنبه کنم وقتی هنوز از چیزی مطمئن نبودم... می دونم تعصبت رو داشتم... اما وامیستادم تا قضیه معلوم بشه... شاید الان تو این وضع نبودم... من چوب اشتباه خودمو خوردم... اگه انقدر با کارام نمی ترسوندمت و جوری رفتار می کردم که تو بی ترس همه چی رو به خودم می گفتی... اگه به جای این که بهت زور کنم با بهناز نگردی... راه درست و منطقی رو بهت نشون می دادم ...نه با تعصب بی جا تو رو از خودم دور کنم ... الان تو این وضع و حال نبودم... اگه الان پا ندارم همش تاوان تعصب های بی جای خودمه... نه تویی که اون موقع بچه بودی... بارها فکر کردم که تو چی می خواستی... تو یه دختر پاک و شیطون بودی... دلت شیطنت می خواست... اما من برای این که تو رو فقط واسه خودم داشته باشم همش می خواستم محدودت کنم... می خواستم زودتر به خواسته م برسم... اما نمی دونستم دارم راهو اشتباه می رم... تو رو هیچ وقت مقصر اون اتفاق نمی دونستم و نمی دونم... می بینی زندگیم پر شده از اگه... ببخش منو ... بارانا منو ببین فقط یه چیزی رو می دونم اونم اینه که بدون تو اصلا نمی شه... منم با نفسای تو عشق می کنم... اگه تو رو پای اون سفره نشوندم فقط به خاطر همین عشق لعنتی بود که یه عمر تو وجودم ریشه زده... از هر طرف می خشکونمش از یه جای دیگه جوونه می زنه... نمی دونم تو وجودت چی داری که انقدر منو دیوونه می کنه...
اشک هایم بند آمده بود... قلبم پر تپش از همیشه در سینه می کوفت... من عاشق این مرد بودم... عاشق همین مردی که اگه پا نداشت پر بود از احساس... پر بود از عشق و خواستن ... من همین مرد را می خواستم ... دلم برای آغوشش ... برای عطر تنش تنگ بود ....
***************
با کلافگی بند چرمی را باز کردم و پاهای در بندم را آزاد نمودم...
بارانا پیش مادرش رفته بود و همین فرصت خوبی بود که بتوانم با خیال راحت کمی پاهای دردناکم را بررسی کنم...
romangram.com | @romangram_com