#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_214
نفسش را بیرون داد و بی حرف از اتاق خارج شد...آن قدر عصبانی شده بودم که جاچسبی روی میز را برداشتم و محکم به دیوار کوبیدم و داد زدم:
- از این جور زندگی کردن متنفرم... می فهمی....حالم از همه تون، ازمهربونیاتون بهم می خوره...
***
دوباره زیر چشمی نگاهش کردم سینی صبحانه را روی میز گذاشت و یکی یکی ظرف کره و پنیر و مربا را روی میز چید و استکان چای را مقابلم گذاشت... خواست عقب بکشد که مچش را محکم میان پنجه هایم گرفتم..
دلم می خواست چشمهای زیبایش را که از دیروز مرا از دیدن آن ها محروم کرده بود، به چشمانم بدوزد اما مصرانه نگاه به میز دوخته بود..
-نمی خوای نگام کنی... دلم برای چشمات تنگ شده...
اشاره به شکمش کردم و ادامه دادم:
- دلم برای اون جوجو هم تنگ شده...
بالاخره نگاهش را از میز گرفت و به چشمانم دوخت... پلک هایش خیس بود اما نمی بارید...
-باهام قهری؟
چیزی در گلویش بالا و پایین شد... می دانستم بغض کرده... دلم برای آن همه زیبایی و مظلومیت ضعف رفت...
اندام ظریفش را به سمت خودم کشیدم و گفتم:
- بیا این جا دختر زشت من.
از آن جا که روی صندلی نشسته بودم ،محکم بغلش کردم و روی پاهایم نشاندمش... مقاومت نکرد و میان آغوشم جا گرفت...
موهای بلند و مواجش را از قصد روی شانه هایش ریخته بود...
می دانست دیوانه این موها هستم... سرم را لا به لای موهایش فرو بردم ودرست مثل قحطی زده ها چند بار نفس کشیدم...
-چرا باهام حرف نمی زنی؟
سکوت ...سرش را نرم بر شانه ام گذاشت و نفس کشید... اما لب از لب باز نکرد... دیوانه شدم... سرش را بر سینه گذاشتم و گفتم:
- تو رو خدا یه حرفی بزن... دلم پوکید...
هق هقش که بلند شد ، راه نفسم بند آمد... از آغوشم بیرون آمد و به سمت اتاقش دوید...
ویلچر را به سمت خودم کشیدم و خود را روی آن انداختم...
نباید اذیتش می کردم... می دانم به خاطر حاملگی بیشتر حساس شده بود... کاش می شد مرا ببخشد...
به سمت در اتاق رفتم...
آرام وارد اتاق شدم... روی تخت دراز کشیده و در خود مچاله شده بود... با دست ،چرخ های ویلچر را به جلو هل دادم و لبه تخت ایستادم...
موهایش وحشیانه روی صورتش ریخته بود و اشک می ریخت... دست جلو بردم و موهایش را که با اشک خیس شده بود کنار زدم...
***********
(بارانا)
romangram.com | @romangram_com