#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_213


و حالا این همه بی محلی حقم بود...

بعد از ماه ها دیشب هر کدام از ما در سویی از تخت خوابیدیم و از آغوش گرم خبری نبود...

دلم برایش ضعف می رفت...

اما چه کنم که نگاهم نمی کرد...

دلش را شکسته بودم... بدجور هم شکسته بودم... اما دست خودم نبود... نمی خواستم او را با این وضع و حال وادار به انجام دادن کارهایم کنم...

اما او دست بردار نبود... آن قدر دقیق به پاهایم رسیدگی می کرد و نکاتی را که دکتر گفته بود مو به مو انجام می داد که کلافه می شدم...

دلم نمی خواست با آن حالش حواسش فقط به من باشد...

از طرفی درد پاهایم شدت گرفته بود ...

با وجود آن که پاها خیلی خوب و سبک بود، اما نمی دانم چرا هنوز نتوانسته بودم با آن ها ارتباط برقرار کنم...

قسمت قطع شده ی پاهایم کمی متورم و ملتهب شده بود که از نظر دکتر کاملا طبیعی بود اما دردش امانم را بریده بود... دکتر می گفت باید عادت کنم ... اما این عادت کردن سخت بود...

بارانا با عشق هر روز جوراب ها و سوکت پاها را میشست و خشک می کرد... اجازه نمی داد خودم به کارهایم رسیدگی کنم... احساس می کردم حالتی وسواس گونه پیدا کرده است و این مرا به شدت آزار می داد...

حال عمومی خودش هم چندان تعریفی نداشت و دایم هر چه می خورد را بالا می آورد...

زیر چشمانش گود افتاده بود و کم خواب شده بود... دیدن بی حالی اش از یک طرف و از طرفی انجام نکته به نکته کارهایی که دکتر گفته بود مرا به سرحد جنون می رساند و همین شد که دیروز طاقت از دست دادم و وقتی با حالی نزار برای بردن پاهایم آمده بود بی اختیار بر سرش فریاد زدم:

- چند بار بهت بگم نمی خوام تو دست به اینا بزنی؟

متعجب نگاهم کرد و گفت:

-کسری جان؟

-کسری جان چی؟ ... ها؟

انگار که خشم چشمانم ترسانده بودتش... آرام گفت:

- عزیزم بذار اینا رو بشورم بعد با هم صحبت می کنیم...

نگاه مظلومش بیشتر به جانم آتش زد ...داد زدم:

-آقا اگه من نخوام شما به وسایل شخصی من دست بزنی کی رو باید ببینم؟

انگار افتاده بودم روی دور دل شکستن... حرف هایی که بر زبان می راندم دست خودم نبود... شاید ناشی از درد پاهایم بود اما هرچه بود خودم صدای شکستن قلبش را به وضوح شنیدم...از چه چیزی حرصی و ناراحت بودم، خودم هم نمی دانستم اما گفتم آن چه نباید می گفتم:

-چیه شدی دایه ی مهربان تر از مادر؟ پا ندارم ، دست که دارم... خودم از پس کارام برمیام... انگار با یه بچه طرفی... بدم میاد از این کارات می فهمی... از خودم و از این زندگی که همش بارم رو دوش توئه بدم میاد... مثل بچه ها تر و خشکم می کنی... دست از سرم بردار... دوست ندارم بری و بیای، کارای منو انجام بدی... فهمیدی؟!

لبش را به دندان گرفت... می دانستم بغض گلویش را گرفته... خودم بزرگش کرده بودم... این دختر حساس و زود رنج را خودم بیشتر از همه می شناختم...

چندبار تند تند پلک زد .. نمی خواست گریه کند..

اما من باید یک بار برای همیشه جلوی این همه محبت کردن را می گرفتم... از این به بعد ماه به ماه سنگین تر می شد ... دلم نمی خواست کارهای مرا انجام دهد... از طرفی دلم می خواست خودم از پس کارهای خودم بربیایم ... اما بارانا طوری رفتار می کرد که انگار زیر دین من است و من این را نمی خواستم...

-چیه ... چرا این جوری نگام می کنی؟

romangram.com | @romangram_com