#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_211
نگاهش را از چشمانم نگرفت و لقمه را به دهانش گذاشت...نگاهش را از چشمانم نمی گرفت...
–منم این بچه رو می خوام... می دونم که حضورش الان تو این برهه از زندگیمون بی حکمت نیست...
من هم مطمئن بودم خدا به موقع این بچه را به ما داده است...
دستش را آرام روی شکم صاف و تختم کشید و ادامه داد:
- اینی که این جاست ثمره عشق مونه... یه کم عجله کرد برای اومدنش ... اما باید مراقبش باشیم... باید از این به بعد حالا که خودمون بابا و مامان شدیم ،بزرگ شیم... دیگه بچه بازی رو کنار بذاریم...
بی اختیار بغض کردم... اشک حلقه زد در چشمانم... چانه ام لرزید...و با اولین پلک زدن اولین قطره روی گونه ام سر خورد و پایین غلتید... چشمان کسری هم پر شد... برق اشک را در چشمان او هم می شد دید...
روزهای سختی که در پیش داشتیم با حضور این کودک سهل و آسان می شد... به خاطر حضور این کودک مطمئنا در برابر خیلی سختی ها مقاومت می کردیم... هیچ کار خدا بی حکمت نبود... هیچ کاری...
**************
(کسری)
دکتر نگاهی به من انداخت و گفت:
- فکر کنم آماده ای؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
- بله.
-می بینم روحیه ت هم خوبه...
بی اختیار نگاهم به سمت بارانا پرواز کرد، نگاه زیبایش به من بود و لبخندی وسوسه بر انگیز بر لب داشت...
او بود انگیزه ی من برای تحمل سختی ها ی پیش رو...
نامحسوس نگاهم به سمت شکمش رفت... این روزها ارتباط عجیبی با جنین توی شکمش پیدا کرده بودم... گاهی ساعت ها بارانا در آغوشم می خوابید و من با کودک در حال رشدم صحبت می کردم...
با صدای دکتر به خودم آمدم:
- می بینم که باندپیچی پاهاتو خوب انجام می دی... هر چی محکم تر ببندیش بهتره... اجازه ی ورم بهش نمی دی...
اولین پا را مقابلم گذاشت.. پایی که از لحاظ ظاهری زیاد شبیه پا نبود... قدیم ها دیده بودم پاهای مصنوعی ظاهرشان درست مثل پای خود آدم بود... اما دکتر می گفت آن پاها سنگین بودند و شخص را به شدت اذیت می کردند... اما پایی که دکتر برایم در نظر گرفته بود ، یک آویزان کننده داشت که پروتز را نگه می داشت که مثل یک زانو بند چرمی بود و دکتر می گفت این قسمت نمی گذارد پروتز در پا جا به جا شود و باعث ایجاد زخم گردد... قسمت بعدی سوکت بود محلی که انتهای پایم درست از ناحیه قطع شده درونش قرار می گرفت و بعد از آن وسيله ی تنظيم كننده حفظ همترازي قرار داشت ... سپس میله ای آهنی که نقش همان ساق پا را برایم اجرا می کرد و سوکت را به مچ پا وصل می کرد... و در آخر قسمتی که درست مثل کف پا طراحی شده بود و با زمین در تماس بود و باید با کفشم تنظیم می شد...
به کمک پرستار پاها را پوشیدم ....درد بدی در ناحیه ی قطع شده احساس می کردم... اما به خاطر حضور بارانا سکوت کردم...
و بلاخره به کمک دکتر روی پاهایم ایستادم... پرستار دو چوب دستی زیر بغلی به من داد تا به کمک آن ها راحت تر بایستم...
احساس می کردم تمام هیکلم روی انتهای پایم سنگینی می کند...
دکتر که چهره ی درهمم را دید گفت:
- می دونم خیلی سخته اما عادت می کنی... تنها شانسی که آوردی اینه که پاهات از زیر زانو قطع شده.... کسایی که پاشون از بالای زانو قطع میشه سخت می تونن از پای مصنوعی استفاده کنن و مشکلاتشون بیشتره...حالا هر مشکلی داری بهم بگو...
romangram.com | @romangram_com