#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_210
- چیه نکنه ویارت به منه؟
لبهایم را درهم فشردم و گفتم:
- نمی دونم ولی عجیب بوی تنت رو دوست دارم...
ابروهایش را بالا انداخت و با خنده گفت:
- الهی قربونش برم... از الان با باباش دست به یکی کرده...
مشتی نثار سینه اش کردم و گفتم:
- بدجنسه خودشیفته... بچه تم واسه تو کار می کنه..
و دوباره محکم و از ته دل نفس کشیدم...
با لبخند لقمه ای کره و مربا برایم گرفت و به سمت دهانم آورد ...
-می دونی خیلی خیلی می خوامت...
دهانم را باز کردم و گفتم:
- منم خیلی دوست دارم...
روزی هزار بار هم که این جمله ها را به هم می زدیم باز هم کم بود...
لقمه را در دهانم گذاشت ... شیرین بود و خوشمزه... زمزمه کرد:
-خوبه؟
سرم را بالا و پایین کردم...
-اوهوم...
نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت:
- دیروز خیلی شوکه شده بودم...
همزمان لقمه ی دیگری آماده کرد... تمام دیشب را کنار هم بودیم ، اما یک کلمه هم راجع به این بچه حرفی نزده بود... حالا می گفت سه تایی صبحانه بخوریم... بعد از بیست و چهار ساعت داشت راجع به آن حرف می زد... می دانستم بابای خوبی می شد...این را کاملا مطمئن بودم...
-فکر کردم این چه موقع بچه دار شدنه...
لقمه را به دهانم گذاشت...باز هم شیرین بود و خوشمزه...
-فکر نمی کردم تو به همین راحتی قبول کنی... فکر می کردم تا بیام تو اتاق قاطی می کنی.. سرم داد می زنی... دیدی تو این فیلما؟... زنه می زنه تخت سینه ی شوهره ... بهش می گه لعنتی الان وقته بچه دار شدن بود... اما بازم منو غافلگیر کردی... می دونستی خیلی عوض شدی بارانا؟
سکوت بهترین گزینه بود... دلم می خواست فقط او حرف می زد...لقمه ی دیگری گرفت...
- وقتی آروم گفتی دوسش داری ... وقتی گفتی می خواهیش، دلم آروم شد...
لقمه را به سمت دهانم گرفت اما من دستش را به سمت دهان خودش بردم و گفتم:
- خودتم بخور..
romangram.com | @romangram_com