#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_209


مشتی آب به صورتم پاشیدم و در را باز کردم...

روی ویلچر نشسته بود و با دیدنم پرسید:

- تو که حالت خوب بود؟

بی رمق روی مبل نشستم و گفتم:

- حالم خیلی بده...

اما همین یک جمله باعث شد تمام محتویات معده ام به سمت دهانم هجوم بیاورد و دوباره مرا راهی دستشویی کند...

بی اراده اشک از گوشه ی چشمانم می چکید...

از همان دیشب که به خانه برگشتیم، هر دو هنوز شوکه بودیم با این که هر دو پذیرفته بودیم اما حسی ناشناخته وجودمان را پر کرده بود...

تمام شب را در آغوش گرم کسری و میان بازوهای قوی و محکمش به سر برده بودم.

مهربان بوسه بارانم کرده بود و مرا مامان کوچولو خطاب کرده بود... اما هنوز مستقیما درباره ی بچه حرف نزده بود...

این بار که از دستشویی خارج شدم کسری جلو آمد و گفت:

- بیا یه کم صبحانه بخور... الان ضعف می کنی...

چرا از دیروز عطر تنش آن قدر به نظرم شیرین و جذاب می آمد و مرا بیشتر به سمت خودش میکشید...

سرم را تکان دادم و گفتم:

- نه نمی خورم ... حالم دوباره بد می شه...می خوام بخوابم...

سرش را تکانی داد و گفت:

-باشه برو رو تخت دراز بکش... منم یه چیزی میارم همون جا بخوریم...

بی رمق سر به بالش گذاشتم و پلک هایم را بستم...

لحظاتی نگذشت که باز عطر تنش باعث شد نفس عمیقی بکشم و چشم باز کنم...

سینی کوچکی روی میز گذاشت و به زحمت خود را روی تخت کشید...

–پاشو عزیزم... می خوایم سه تایی صبحونه بخوریم...

آن قدر زیبا گفته بود سه تایی که باعث شد آرام در جایم بنشینم...

کمک کردم و سینی را جلو کشیدم...

به تاج تخت تکیه زد و میان بازویش را نشان داد و گفت:

- بیا این جا...

سینی را برداشتم و همان طور که آن را روی ران های کسری می گذاشتمش میان بازوهایش فرو رفتم...

عطر تنش را صدا دار به مشام کشیدم ...یک تای ابرویش را بالا داد و یک ور نگاهم کرد و با شیطنت پرسید:

romangram.com | @romangram_com