#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_208


او هم به خاطر رفتار پدرش بی قرار شده بود؟

قطره اشکی دیگر چکید...

–کسری؟

-جانم خانوم خوشگلم؟

- چرا هیچی نمیگی؟

-انگار رو ابرام... زیر پام خالیه.. بارانا ما چی کار کردیم؟

- کسری ؟ منظورت چیه؟

-اون... اون بچه...

-اون بچه چی؟ ...ها؟ من و تو پدر و مادرشیم.. مسئولشیم...

غمگین سرش را پایین انداخت و به پاهایش خیره شد و گفت:

- تو فکر می کنی من بتونم با این وضع بابای خوبی بشم؟

نباید اجازه می دادم فکرهای بی خود کند...

نباید ذهنش را درگیر افکار احمقانه می کرد...

-کسری دیوونه نشو... تو بهترین بابا میشی... من مطمئنم... می دونی دارم به چی فکر می کنم؟

ناامید و مأیوس نگاهم کرد:

-هوم؟

-دارم فکر می کنم که این بچه به هر دومون انگیزه می ده... انگیزه ی تازه برای تلاش بیشتر... دستتو بده...

مردد دستش را میان انگشتانم گذاشت... آرام دستش را روی شکمم گذاشتم و گفتم:

-ببین بچه مون این جا خوابیده... دوسش دارم خیلی زیاد... چون باباش تویی...

سرش را بلند کرد و نگاهش را به چشمانم دوخت و این بار پر مهر گفت:

-منم دوسش دارم چون عشق زندگیم ، نفسم ، مادرشه...

****************

صدای نگران کسری را از پشت در دستشویی می شنیدم...

اما آن قدر عق زده بودم که نای جواب دادن نداشتم...

حس می کردم تمام دل و روده ام درهم پیچیده است...

نفسم بالا نمی آمد...

-بارانا عزیزم... خوبی؟

romangram.com | @romangram_com