#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_207
واقعا غافلگیر شده بودم...
دکتر بخش که به دیدنم آمد گفت که احتمال سقط داشتم، اما در تعجب بود با وجود این همه فشار و استرس این بچه عجیب محکم و قوی در جایش نشسته و تکان نخورده است...
نوازشگرانه دست روی شکمم کشیدم...
مطمئن بودم پسری قوی و محکم هم چون پدرش خواهد بود و دلم ضعف رفت برای قد و بالای کوچکش...
دلم می خواست هر چه زودتر کسری را ببینم و عکس العملش را بفهمم...
می دانستم بچه دوست دارد، اما در آن شرایط را فقط خدا می دانست...
با یاد آوری کسری ، به یاد وقت دکتر پروتز افتادم... مشتم بی اختیار گره شد و بر لبه ی تخت نشست...
در اتاق باز شد و مادر با لبهایی خندان وارد اتاق شد و به سمتم آمد:
-خوبی مادر؟
سرم را تکان دادم و پلک هایم را روی هم گذاشتم...
نمی دانم چرا خجالت می کشیدم مستقیم به چشم هایش نگاه کنم...
آخر همان موقع که فهمیده بود ،حسابی خجالتم داده و گفته بود:
- مادر مگه هول بودی؟... میذاشتی یه سال می گذشت!
اما تنها چیزی که اعصابم را به هم می ریخت فکر پاهای کسری بود...
فکر برنامه ای که به هم خورده بود...
صدای چرخ ویلچر کسری باعث شد ،پلک باز کنم و نگاهم را به سمت در بدوزم...
کسری با رنگ و رویی پریده وارد اتاق شد...
مادر دستی بر شانه اش زد و از اتاق خارج شد...
لبم را به دندان گرفتم و بی اختیار اشک از گوشه ی چشمانم چکید...
به سرعت به طرفم آمد و با لحنی مهربان پرسید:
- خوبی؟
صدایش می لرزید..
چرا احساس می کردم خوشحال نیست...
چرا فکر می کردم غمی درون چشمانش سو سو می زند...
با نوک انگشتش اشکم را گرفت و بوسه ای بر آن زد و گفت:
- می دونستی چه قدر عاشقتم...
کافی نبود چرا چیزی از بچه ی مان نمی گفت... زیر دلم نبض زد...
romangram.com | @romangram_com