#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_206


من ... داشتم... بابا ... می شدم....

بی اراده پقی زیر خنده زدم..

مادر دستم را گرفت و پر هیجان گفت:

- الهی دورش بگردم، از همین الان دلم داره براش ضعف می ره...اما قبول کن که یه کم زود بود..

خنده بر لبم خشک شد و خیره نگاهش کردم...

باورم نمی شد... تنها چیزی که به ذهنم خطور نکرده بود همین بود...

زن عمو هم از بخش خارج شد...چشم هایش می خندید... اصلا معلوم بود این جا چه خبر است؟!

-مادر الهی فدات بشم چرا این جوری زل زدی به من؟

بی نفس پرسیدم:

-بارانا؟

زن عمو نگاهی به هر دوی ما انداخت و گفت:

- خوبه خدا رو شکر .. هیجان باعث شده فشارش بیفته... گفتن می تونیم ببریمش...

ناباورانه پرسیدم:

-راست می گید دیگه؟

هر دو به هم نگاه کردند و زیر خنده زدند...

زن عمو پچ پچ کنان به مادر چیزی گفت و باز زیر خنده زدند...

تصویر دخترکی مو مشکی با گونه هایی سرخ رنگ مقابل چشمانم جان گرفت ... درست یکی مثل بارانا!

لبخند بر لبانم رنگ گرفت ... مادر با دیدن لبخندم ، سرم را در آغوش کشید و زمزمه وار گفت:

-مبارکت باشه مادر...

**********

(بارانا)





پرستار سفید پوش سوزن سرم را از دستم بیرون کشید و لبخند زنان گفت:

- یه کم صبر کن یه دفعه بلند نشو مامان کوچولو...

هنوز شوکه بودم...

آن قدر در این دو ماه درگیر کسری و شرایط روحی اش شده بودم که حواسم به روزهای عادت ماهیانه ام نبود...

romangram.com | @romangram_com