#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_205
خارج از بخش زنان نشسته بودم...
کسی به من درست جواب نمی داد...
زن عمو رنگ پریده نزدیک شد و گفت:
- کسری جان مادر چی شده؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
-به خدا نمیدونم ... هنوز چیزی نگفتن...
مادر به همراه زن عمو به سمت درب شیشه ای رفتند و وارد بخش شدند...
سردرد بدی گرفته بودم و شقیقه هایم نبض می زد...
لحظه ای چهره ی رنگ و رو رفته ی بارانا از مقابل چشمانم دور نمی شد...
تا آخرین لحظه نگران پاهای من بود... یعنی هیجان او را به این حال و روز انداخته بود... دو هفته از تولد دوباره ی مان می گذشت... سه بار برای کارهای پروتز آمده بودیم و قرار بود این بار پاهای مصنوعی را تحویل بگیریم...
من هم هیجان داشتم...اصلا ان قدر در فکر فرو رفته بودم که متوجه حال بد بارانا نشدم...
با صدای مادر به خودم آمدم:
-کسری جان مادر؟
نگاهم به اخم ظریفی که میان ابروهایش نشسته بود مات شد... با ترس و دلهره پرسیدم:
- مامان، بارانا؟
مادر سری به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت:
- آخه چی بگم به شما جوونا؟!
بند دلم پاره شد و دستهایم به لرزه افتاد...
چه بلایی بر سر بارانا آمده بود... زبانم قدرت تکلمش را از دست داد و نفسم در سینه حبس شد...
(کسری)
مادر که حال بدم را دید کمی از گره ی ابروهایش را باز کرد و گفت:
- نترس مامان جان داری بابا می شی...
چشمان گرد شده ام را به او دوختم و لب زدم:
- چی داری می گی مامان؟
باورم نمی شد... اصلا حرفی که شنیده بودم در باورم نمیگنجید...
romangram.com | @romangram_com