#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_204


نفس هایم منقطع شده بود و درد برای لحظه ای رهایم نمی کرد...

اما رو به کسری به زحمت گفتم:

-حرفشم نزن من خوبم ... پاشو برو تو...

-دیوونه شدی؟ اگه رنگ و روتو ببینی... نفست بالا نمیاد اون موقع من پاشم برم دنبال این پای کوفتی؟

عصبانی شده بود...

با تحکم گفت:

-پاشو بارانا ،دستات یخه... آخه تو چت شد یهو؟ بلند شو بریم فدات شم...

از جایم بلند شدم...

اما پاهایم سنگین شده بود و راه رفتن را برایم مشکل می ساخت...

پرستار که حال بدم را دید زیر بغلم را گرفت و مرا به سمت آسانسور برد...

کسری به چرخ های ویلچرش سرعت بخشید...

وارد آسانسور شدیم... سرگیجه امانم را بریده بود...

احساس می کردم گوش هایم کیپ شده است ...

لبهای کسری تکان می خورد و با نگرانی چیزی می پرسید...

اما من صدایی نمی شنیدم...

درب آسانسور که باز شد برای لحظاتی مقابل چشمانم تار شد و دیگر هیچ نفهمیدم...

******************

(کسری)





شوکه به درب شیشه ای خیره شده بودم...

نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است؟!

وقتی بارانا از حال رفت حال خودم را نمیفهمیدم... از این که انقدر عاجز و درمانده بودم از خودم بیزار می شدم...

نفس و روحم مقابلم نقش زمین شد و من نتوانستم کاری کنم... دوباره احساس پوچی وجودم را پر کرده بود ...

هیچ کس جواب نمی داد... اجازه ورود به بخش را هم نداشتم...

با صدای پاهایی به سمت انتهای راهرو سر چرخاندم...

ماد و زن عمو هول و دستپاچه به سمت من می آمدند... تنها کاری که از دستم بر می آمد، زنگ زدن به مادر بود...

romangram.com | @romangram_com