#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_203


*************

(بارانا)

نفسم بالا نمی آمد ... درد بدی زیر دلم منتشر شده بود...

استرس داشت مرا می کشت...

امروز پاهای کسری آماده می شد و تا ساعاتی دیگر او بعد از یک سال می توانست روی پا بایستاد...

آن قدر هیجان زده بودم که نمی دانستم چه کنم؟

اما کسری آرام و خونسرد کنارم نشسته بود...

شاید هم در فکر بود، زیرا حرفی نمی زد و به نقطه ای خیره شده بود...

بی اختیار چندین بار نگاهم به سمت پاهایش رفت و برگشت...

پرستار که بیرون آمد و نام کسری را صدا زد،دردی زیر دلم پیچید و بی اختیار آخی گفتم که باعث شد کسری نگاهش به سمت من بچرخد....

انگار در دنیایی دیگری سیر می کرد که با دیدنم هراسان گفت:

- بارانا؟ عزیزم چی شده... چرا انقدر رنگت پریده؟

درد کم کم به پاهایم رسیده بود و نوک تک تک انگشتانم سوزن سوزن می شد ...محکم دستم را گرفت و تقریبا با صدایی که بی شباهت به فریاد نبود گفت:

- بارانا عزیزم تو چت شده؟ چرا انقدر یخی؟

سرگیجه و ضعف توام با درد شدید زیر دلم مرا به نفس نفس انداخته بود... حالا صورتم هم گز گز می کرد... با صدایی که بی شباهت به ناله نبود زمزمه کردم :

-نمی دونم ... فکر کنم خیلی هیجان زده شدم...

کسری چرخ ویلچر را به سمت پرستار چرخاند و گفت:

- ببخشید، خانمم حالش بد شده میشه کمک کنید ببریمش تا یه فشارش رو بگیرن...

پرستار نگاهی به من و رنگ و روی پریده ام انداخت و گفت:

- اگه برید نوبت امروزتون رو از دست می دید ... دکتر شنبه میاد... اشکالی نداره؟

کسری بازویم را گرفت و گفت:

-البته که نه... بارانا پاشو ... دختر داره قلبم میاد تو دهنم... چرا این طوری شدی تو؟

درد بدی داشتم... درست مثل این که سیخ داغی زیر شکمم فرو می کردند...

اما دلم نمی خواست فرصت کسری از دست برود...

برای این اتفاق شیرین، روزها و ساعتها لحظه شماری کرده بودم...

اما نمی دانم چه مرگم شده بود ؟

همه چیز بی اراده ی من داشت به هم می ریخت...

romangram.com | @romangram_com