#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_202


-چند باری باید بریم... قالب زدن یه کم کار می بره...

-پاهات که موردی نداره؟

-نه خدا روشکر... الان که خوبه...

***************

(بارانا)

از این که دوباره خنده را بر لب های همه می دیدم قلبم از خوشحالی در حال انفجار بود...

نگاهی دوباره به میز دوازده نفره کردم و وارد آشپزخانه شدم ... همه چیز آماده بود...

نگاهم به سمت مهمانان کشیده شد...

همه مشغول بودند و تنها کسی که با نگاهش مرا می پایید، کسری بود...

نگاهش پر بود از عشق... پر بود از انرژی...

شام در بین تعریف و تمجید های سه برادر صرف شد و لبخند از روی لب های کسری برای یک لحظه کنار نرفت...

مادر و زن عمو مرا دست پرورده ی خود می دانستند و کلی با آب و تاب از هنرم تعریف می کردند...

بعد از شام به کمک مادر و زن عمو ظرف ها را در ظرف شویی چیدم و آشپزخانه را جمع و جور کردیم...

خسته شده بودم و کمرم به شدت درد می کرد... خب اولین بارم بود که به تنهایی پذیرای این تعداد مهمان بودم... اما لذتی که از حضورشان برده بودم باعث می شد کمتر خستگی را احساس کنم...

زن عمو یک سینی چای ریخت و مادر پیش دستی ها را برد...

به سمت یخچال رفتم و کیکی را که به پدر سفارش داده بودم بیرون آوردم...

همه مشتاق نگاهم می کردند...

همه چیز برای گرفتن جشنی کوچک آماده بود...

مادر میز عسلی را جلوی پای کسری گذاشت و من کیک را روی میز گذاشتم...

کسری سوالی نگاهم کرد...

مقابل پاهایش زانو زدم و گفتم:

-تولد دوباره مون مبارک...

لب هایش کم کم رنگ خنده گرفت و زمزمه کرد:

-تولد دوباره مون مبارک...

ما بعد از یک سال سخت و پر رنج دوباره متولد شده بودیم...

پیله هایمان را از هم دریده بودیم و حالا دو پروانه ی زیبا از لا به لای آن بافت سفید بیرون زده بود...

دلم می خواست همه چیز را از نو شروع کنم ..

romangram.com | @romangram_com