#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_201
- خوبم عمو...
–چیه کبکت خروس می خونه؟
لبخندی زدم و جواب دادم:
-خدا رو شکر عمو...
مهمانی رسما شروع شد... بارانا پذیرایی می کرد که پدر و مادر و دوقلو ها هم رسیدند...
مادر محکم مرا در آغوش کشید و گفت:
- مبارکت باشه مادر... الهی فدات شم...
عطر تنش را به مشام کشیدم و گفتم:
- خدا نکنه...
پدر هم دستم را گرفت و نگاه مردانه اش را به من دوخت و گفت:
-بهتری ؟
- شکر...
زیر لب خدا را شکری زمزمه کرد و به سمت برادرانش رفت...
دوباره بعد از مدت ها دور هم جمع شدیم... دوباره صدای خنده در جمع مان پیچید...
بارانا به سمتم آمد و گفت:
- عزیزم نمی خوای بیایی ؟
- چرا داشتم می اومدم ...
خواست دسته ی ویلچر را بگیرد که مچ دستش را گرفتم...
با چشمانی متحیر به سمتم برگشت و گفت:
- چیزی می خوای؟
آرام دستش را به سمت لبهایم بردم و بوسه ای نرم بر پشت آن زدم...
اشک در چشمانش حلقه زد و گفت:
-کسری چی کار می کنی؟
- هیچی خانم بریم...
به جمع مهمانان پیوستیم... مادر و زن عمو با مهربانی نگاه مان می کردند...
پدر با دیدنم گفت:
- چه خبر پسرم... حالا کی باید بری برای تحویل گرفتن پروتز؟
romangram.com | @romangram_com