#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_200
لب زدم:
-خانم زرنگ منی دیگه...
پر هیجان نزدیکم شد و ظرف کاهو ها را گرفت و گفت:
- شما هم آقای با سلیقه ی خودمی...
-دوست داشتم کمک بیشتری می کردم بهت...
با شیطنت نگاهم کرد و گفت:
- شما جیب ما رو نزن ، کمک بیشتر نخواستیم...
اشاره اش به چند ساعت پیش بود... لب هایم را متفکرانه به هم چسباندم و گفتم:
- اِ...خوب شد یادم انداختی... جایزه می خوام...
- جایزه هم می خوای آره؟... صبر کن تا بقیه جایزه تم بدم...
همان موقع زنگ در واحد نواخته شد...
مهمان ها سر رسیده بودند... پر هیجان گفت:
-کسری با هم بریم...
دلم برایش غنج رفت... برای آن همه زیبایی و مهربانی اش...
-بریم...
ویلچر را به سمت بیرون از آشپزخانه هدایت کرد ...
در را باز کرد ...اولین مهمانان عمو یوسف و زن عمو بهار بودند...
هر دو لبخند زنان وارد خانه شدند...
عمو یوسف جعبه شیرینی بزرگی را به سمت بارانا گرفت و گفت:
- بیا خوشگل بابا اینم سفارشت...
نگاه کنجکاوم بین پدر و دختر چرخید ... اما زن عمو با گفتن :
-خوبی کسری جان...
مرا به خود آورد...
-ممنون زن عمو مگه میشه با وجود بارانا خوب نباشم...
هنوز در را نبسته بودم که عمو اسحاق مثل همیشه خوش پوش و خوش بو سر رسید...
دست بر شانه ام گذاشت و گفت:
-چه طوری پسر؟
romangram.com | @romangram_com