#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_199
اندام خوش فرم و زیبایش در آن پیراهن فیروزه ای ،آن قدر جذاب بود که هوش از سرم می برد...
و او بود تمام انگیزه ام برای بازگشت به زندگی...
یک سال گذشته پر بود از سختی و درد... پر بود از غم و حسرت... سخت بود و طاقت فرسا... اما بارانا به من انگیزه داد... انگیزه داد که زندگی کنم و بفهمم در پس هر سختی ، آسایشی هم هست...
جایی خوانده بودم زندگی هم چون خطوط ضربان قلب است بالا... پایین... بالا ... پایین... اگر به خط صاف رسیدی تمام است...
حالا این دختر حکم خون در رگ هایم را داشت... جاری بود در تمام وجودم و زندگی داده بود به منی که ناامید شده بودم از هر چه زندگی...
بعد از مرگ ساره دنیا برایم تیره و تار شده بود...
نمی خواستم برگردم به این دنیایی که همه اش تلخ بود ،هم چون زهر...
اما پافشاری های بارانا ،فرارش از سر سفره ی عقد... عشق عمیقی که در نی نی چشمانش می دیدم مرا به این زندگی برگرداند ... حالا این من بودم که باید به خاطر وجود او دوباره روی پاهایم می ایستادم...
با صدایش به خودم آمدم:
- کسری خردشون کردی...
نگاهی به کاهوهای زیر دستم انداختم و لبخند بر لبانم نشست:
- آره ... آره داره تموم میشه...
از پشت کانتر آشپزخانه سرکی کشید و با دیدن کاهوهای دست نخورده پوفی کرد و غرغر کنان گفت:
- کی گفته مردا می تونن کار خونه کنن... فقط زبون دارین شما.. .
لب هایم را جمع کردم تا زیر خنده نزنم...
چه طور زنان می توانستند در آن واحد چندین کار را با هم انجام دهند...
دوباره ادامه داد:
- کسری جان تو رو خدا زودباش... ببین کار من تموم شد تو هنوز تو یه سالاد گیر کردی...
باور نمی کردم بارانای لوس و خودخواه گذشته این چنین خانمی از آب دربیاید...
در همان سه ساعت باقی مانده دو مدل غذا پخته بود و دسر درست کرده بود... لا به لای آن همه کار دستی هم به خانه کشیده بود...
دوباره صدا زد:
-کسری جان!
-باشه خانم چشم...الان تموم میشه...
بالاخره خرد کردن کاهو تمام شد و به سمت آشپزخانه رفتم...
بارانا داخل خورشت نمک می پاشید...
با شنیدن صدای چرخ به عقب برگشت و با مهربانی گفت:
- آخیش بالاخره تموم شد!
romangram.com | @romangram_com