#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_198


- بارانا ؟ دیوونه گریه می کنی؟

جوابم را نداد...

به سرعت خودم را روی ویلچر کشیدم و گفتم:

- بابا چیزی نشده که رستوران سر کوچه رو واسه چی گذاشتن... زنگ می زنیم هر چی خواستی سفارش بده...

چشمان خیس اش را به من دوخت و گفت:

- خیلی بدی ... عوض کمک کردنت بود دیگه...

-الهی قربونت برم... ببخشید...

کفری از جایش بلند شد و به سمتم آمد و مقابل زانوهایم نشست...

از وقتی ویلچر نشین شده بودم مقابل پاهایم زانو می زد...

خوب می فهمیدم دوست ندارد از بالا به من نگاه کند...

اشک هایش را پاک کردم...

–قول می دم نگم تو نپختی شون...

مشتی به دسته ی ویلچر زد و گفت:

-بدجنس... بدذات...

-باشه... راستشو میگم که چرا غذات سوخت خوبه؟.. میگم شما کدبانویی... اما خب من...

حرصی تر شد و گفت:

-خبیث پررو...

-جانم...اینم مجازات شماست که قبلش با من هماهنگ نکرده بودی...

لب هایش جمع شد و گفت:

- این بود نوکرم... چاکرم...

سرم را جلو کشیدم و بوسه ای بر کنج لبهایش زدم و گفتم:

- به خدا نوکرتم...

***********

(کسری)





باورم نمی شد این دختر زیبا و دلفریب با این همه هنر همسر من باشد...

romangram.com | @romangram_com