#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_197
نفس های بارانا نرم و آرام روی بازویم پخش می شد...
دختر کوچولوی رویاهایم کنارم با آرامش پلک بسته بود...
حس این که علاوه بر عطر تنش بوی خاصی به مشامم می رسید باعث شد زیر لب زمزمه کنم:
- این دیگه چه بویه؟
بلافاصله پلک های بارانا باز شد و گفت:
- بوی چیه؟
اما انگار که یاد چیزی بیفتد جیغ زد و گفت:
- وای کسری غذام سوخت...
همانطور که ملافه را به خود می پیچید از تخت پایین پرید و از اتاق بیرون زد...
همزمان با صدای جیغ جیغش، لبخندهای من عمق بیشتری می گرفت...
لباس هایم را به تن کردم و ویلچر را به سمت خودم کشیدم که در آستانه ی در ظاهر شد...
اخم هایش درهم بود و به شدت عصبانی...
اصلا انگار نه انگار این دختر همان زیبا روی یک ساعت پیش است...
ملافه هنوز دورش پیچیده بود و سرشانه های خوش فرمش به طرز زیبایی خودنمایی می کردند...
انگشت اشاره اش را به طرفم گرفت و گفت:
- می کشمت کسری...
نیشم تا بنا گوش باز شد و گفتم:
- خانم، مَرده و قولش ... خودم نوکریتو می کنم...
کفری جواب داد:
- لازم نکرده نوکر نمی خوام... جون به جونتون کنن همه تون سر و ته یه کرباسین...
با چشمان گرد شده گفتم:
- با من بودی؟
- پس فکر کردی با کی بودم...
انگار که دوباره به خاطر آورد، داد زد:
- اَه کسری غذام سوخت... حالا چی کار کنم؟
همان جا ملافه پیچ کنار در سر خورد و به گریه افتاد...
هراسان گفتم:
romangram.com | @romangram_com