#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_195


- قیافه ت که بدجور خوردنیه...

و با انگشت بر نوک بینی ام زد و ادامه داد:

- مهمونی چیه؟

-دلم می خواست شادی امروز رو با همه تقسیم کنیم...

لبهایش را به هم فشرد و با ابروهایی بالا رفته گفت:

- می ذاشتی حداقل پاها رو می گرفتم، بعد...

همان طور که از جایم بلند می شدم و به سمت آشپزخانه می رفتم گفتم:

- نه اون موقع کلی کار داریم... هر روز تمرین... برنامه های پاهات نمی ذاره... الان خیلی بهتره... حالا چی می خوری برات بیارم؟

می دانستم روزهای سختی در پیش داریم... روزهایی پر از درد... دکتر پیشاپیش نویدش را داده بود...

به عقب برگشتم و نگاهش کردم... چه قدر با آن موهای درهم و آشفته خواستنی شده بود... نگاهم را که دید گفت:

- هیچی نمی خورم... ناهار هنوز سر دلمه... خوابیدم سنگین شدم...

نگران از همان آشپزخانه پرسیدم:

- یه چای بهت بدم...

-نه عزیزم نمی خواد خودتو اذیت کنی... اگه کاری هست بگو منم انجام بدم...

به سمت سیب زمینی های از قبل شسته رفتم و آن ها را داخل سینی گذاشتم و گفتم :

- بله آقا برای شما کار زیاد دارم...

چاقو را داخل سینی و کنار سبد سیب زمینی ها گذاشتم و از آشپزخانه بیرون رفتم...

نظر دکترش بود...

گفته بود به هیچ وجه رفتاری با او نداشته باشیم که فکر کند ترحم می کنیم... می گفت کسری پا ندارد، اما دست که دارد... زبان و چشم و گوش و عقل که دارد...

پس فکر نکنید باید طوری رفتار کنید که همیشه احساس زیادی بودن داشته باشد...

کاری کنید که معلولیتش را به خاطر نیاورد... نقصش را نبیند...

هر زمان در خانه کار می کردم، کسری کمکم می کرد... اولین بار که دستمال به دستش دادم تا در هنگام کشیدن جاروبرقی او هم گردگیری کند، در برابر نگاه سوالی اش گفتم:

- پا نداری ، دست که داری...

عمو یحیی همیشه می گفت، مردی که به همسرش در کار خانه کمک کند در واقع گناهانش را پاک می کند... کسری زیر دست چنین مردی بزرگ شده بود...

سینی را روی پاهایش گذاشتم و دست به کمر زدم و با لحن زنان خانه دار گفتم:

- خوب پوست بکن... بعدش هم نازک خلالشون کن...

لبخند نرمی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com