#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_194
**************
دلم می خواست دنیا را خبر کنم...
این اولین مهمانی بود که در خانه ی مان می گرفتم...
به هیچ کس اجازه نداده بودم به کمکم بیاید...
دلم می خواست همه چیز کار خودم باشد...
از پختن غذا تا درست کردن دسر و سالاد...
مادر و زن عمو چند باری زنگ زده بودند، اما گفته بودم خودم می توانم...
آن قدر لبریز بودم از خوشحالی که حد نداشت...
راضی بودن کسری مرا تا سر حد شادی برده بود و برای تخلیه این همه هیجان زنگ زده و همه را به مهمانی شام دعوت کرده بودم...
کسری خواب بود و من مشغول پختن غذا...
با وجود خستگی دلم می خواست امروز همگی دور هم باشیم...
در این چند وقت اخیر همه یک جورهایی بهم ریخته و آشفته بودند و نگرانی در چشمان پدر و مادر و حتی عمو یحیی و زن عمو به وضوح دیده می شد...
شاید باور نمی کردند من و کسری با وجود این همه مشکل بتوانیم در کنار هم زندگی کنیم...
دلم می خواست ببینند این زندگی را که بر پایه ی عشق عمیق ما دو نفر به هم ، ساخته شده بود...
ما با وجود آن اشتباه جبران ناپذیر ، دیگر جایی برای تکرار اشتباهاتی دیگر نداشتیم و تاوان سختی داده بودیم...
با صدای در اتاق به عقب برگشتم و با دیدن کسری و چشمان خواب آلودش لب هایم پر از خنده شد...
مرا که دید به چرخ های ویلچرش سرعت بخشید و به سمتم آمد...
نفسی محکم با بینی کشید و گفت:
-هوم چه بوهای خوبیه... خبریه؟
نیشم تا بنا گوش باز شد و به سمتش رفتم...
مقابلش زانو زدم و گفتم:
- بله آقا ... مهمون داریم...
چشمانش گرد شد و گفت:
-شوخی می کنی؟
به هیکلم اشاره کردم و گفتم:
- ببین با این تیپ و قیافه مگه دروغ دارم بهت بگم...
خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com