#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_191


-کسری؟

- جانم.

-دکتر چی گفت؟

با شیطنت گفتم:

-حالا می پرسیدی؟

سرش را به سمت بالا کشید و نگاهش را به نگاهم گره زد و گفت:

- بدجنس نشو... دیدی که حالمو...

انگشتانم را روی گونه هایش سُر دادم و گفتم:

- هیچی، گفت یه شوهر دیوونه گیرت افتاده که تا آخر عمر باید تحملش کنی...

با بدجنسی مشتی بر قفسه ی سینه ام کوبید و گفت:

- اِ...درست حرف بزن ببینم چی گفت؟

-هیچی بابا گفت حالا که یه خانم خوشگل داری که همه جوره پات وایستاده برو و زندگیتو بکن...

نفسم را پر صدا بیرون دادم و پرسیدم:

- به نظرت می شه؟

هیجان زده از آغوشم بیرون آمد و مقابلم نشست... موهای بلندش را که روی صورتش پخش شده بود پشت گوش هایش زد و گفت:

- میشه کسری... اگه تو بخوای... اگه دوتامون بخوایم میشه... من عاشقتم دیوونه...

لبخند تمام صورتش را پر کرده بود...

دکتر هم همین را گفته بود... گفته بود پسرجان برو زندگی ات را بکن...برو عاشقیت را بکن... گفته بود که خدا زن را مهربان آفریده... صبور و قوی... و اگر عاشق باشد تکیه گاهی محکم برای مرد...برو عاشقی کن و زندگی کن...

****************

(بارانا)





انگشتانم میان پنجه ی قوی کسری اسیر بود...

گرمایی که از کف دستش به انگشتانم سرایت می کرد عجیب آرامم می کرد...

نگاهش به سرامیک های کف راهرو خیره بود...

سرش را که بلند کرد ، نگاه مهربان و خواستنی اش را به چهره ام پاشید و لبخند زد...

می دانست استرس دارم .... می دانست پر از هیجانم...

romangram.com | @romangram_com