#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_192


چشمکی زد تا وجودم را پر از آرامش کند... یعنی خوبم... تو هم خوب باش...

نفسم را به آرامی بیرون دادم و بی اختیار زیر لب شروع به ذکر گفتن کردم ...

نگاهی به انتهای راهرو انداختم ، هنوز از عمو خبری نبود...

کسری آرام نشسته بود و حرفی نمی زد...

از این که بعد از دو ماه ، روانپزشکش اجازه داده بود تا پروتز را امتحان کند ، از شادی در پوستم نمی گنجیدم...

از لحاظ روحی در شرایط خوبی به سر می برد و همین باعث آرامش من شده بود...

دلم می خواست زندگی ام را دوباره از نو بسازم...

و می دانستم این بار به هیچ وجه آن را از دست نخواهم داد...

دوباره به انتهای راهرو نگاهی انداختم...

با دیدن عمو در کنار پرستاری جوان از جا برخاستم...

کسری بالاخره دستم را رها کرد...

نمی دانم چرا از درون شروع به لرزیدن کردم...

انگار که لبریز بودم از هیجان و استرس و این گرمای وجود کسری بود که مرا تا آن لحظه آرام نگه می داشت.

عمو نگاهی به من انداخت و گفت:

- تو بشین الان من میام...

دلم می خواست بروم، کنار کسری بودن تنها کاری بود که از دستم بر می آمد...

اما از طرفی وقتی عمو این گونه حرف می زد باید می ایستادم و صبر می کردم...

خم شدم و کنار گوشش زمزمه کردم:

- خیلی دوست دارم...

سرش را به نرمی تکان داد و گفت:

- منم همینطور...

لبخند تمام صورتم را پر کرد...

کسری که رفت دوباره روی صندلی سبز رنگ نشستم...

کابوس هایش کم شده بود ، عجیب ایمان آورده بودم به دکتر روانپزشکش...

آرام شده و کم کم واقعیت را قبول کرده بود و از آن ساره ی که شب و روز آزارش می داد دیگر خبری نبود...

چه روزهای سختی را گذرانده بودیم...

روزهایی پر از التهاب و درد...

romangram.com | @romangram_com