#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_190


دسته ی ویلچر را به سمت اتاق چرخاندم و گفتم:

- بریم بخوابیم...

شیطنت آمیز لبخندی زد و گفت:

- به نظرت زود نیست...

لبهایم را کنار گوشش گذاشتم و زمزمه کردم:

- می خوام تو بغلت آروم شم... امروز تا مرز سکته رفتم..





×××××××××××

( کسری)





دست در موهای مواج اش چرخاندم و بوسه ای بر آن ها زدم...

هر دو به تاج تخت تکیه زده بودیم...

میان بازوهایم فرو رفته بود و آرام نفس می کشید...

هرم نفس هایش روی سینه ام پخش می شد و گرمای لذت بخشی را بر وجودم می ریخت...

انگار نه انگار همین ساعتی پیش ، همانند یک پلنگ ماده چنگ و دندان نشانم داده بود...

اما سیلی اش کارساز بود و مرا از این خواب یک ساله بیدار کرد...

چه قدر سخت بود حرف زدن...

تمام حرف هایم مثل یک غده ی چرکین در گلویم گیر کرده بود...

راست می گفت مگر می شد عشق چندین و چند ساله ام... آرزویی که شب و روز در دل می پرواندم را به همین راحتی به کسی که رقیبم بود پیشکش کنم...

اما من این کار را کرده بودم...

بارانا مهم تر از خودم بود...

انقدر برایم ارزشمند بود که از خودم بگذرم...

من عاشق بودم درست...پرپر می زدم برای در آغوش کشیدنش درست...لحظه لحظه با او زندگی کرده بودم درست... نفسم می رفت وقتی فکر می کردم روزی خواهد رسید برای به آغوش کشیدن و بوسه زدن بر تمام وجودش... همه این ها درست بود ، اما تا زمانی که سالم بودم... تا زمانی که کسری بودم... نه یک معلول ...من همان روز که پاهایم قطع شد سعی کردم رگ احساسم را هم قطع کنم...

بعد از مرگ ساره ، همان روزها که بارانا در کما بود ... همان روزها که شب و روز به جای خالی پاهایم خیره می شدم، با خودم عهد کردم که از عشق بارانا بگذرم... همان روزها به ذهنم رسیده بود که به سراغ متین بروم... اویی که عشق را در چشمانش دیده بودم...هر روز به دیدن دختری می رفتم که قرار بود بعد از بیرون آمدن از کما از او بگذرم... فقط می خواستم چشم باز کند ... همین کافی بود... عاشق واقعی خودش هیچ نمی خواهد... و وجودش خلاصه می شود در خواسته های معشوق... بارانا مرا می خواست ، اما نمی شد... به سراغ متین رفتم... می دانستم با وجود من کنار کشیده است... راضی اش کردم... متین وارد زندگی ما شد... بارانا که از کما خارج شد دیگر پا به بیمارستان نگذاشتم..هر چه دور شدم، منزوی تر و افسرده تر شدم... به دیدنم آمد... آخر او هم مثل خودم دیوانه بود، عاشق بود... اما نمی شد... باید از خودم می راندمش... باید دورش می کردم از خودم... داد می زدم و بد و بیراه می گفتم... ساره همراه شب و روزم شده بود... حالا که خیالم از بارانا راحت شده بود ساره دست از سرم بر نمی داشت... کابوس ها امانم را برید... خواب نداشتم... تا پلک برهم می گذاشتم ، کابوس هایم شروع می شد... نیما نامی می آمد و بارانا را به زور می برد... آن قدر فریاد می زدم که با تن و جانی خیس عرق از خواب می پریدم... با به خواب رفتن دوباره ام ساره را غرق در خون می دیدم... بارانا می خواست کمکم کند اما نمی گذاشتم... به متین گفته بودم هوایش را داشته باشد... من دیگر کسری نبودم ... موجودی ضعیف و داغان...متین خوب بود ... مهربان... اگر می خواستم بارانا را به دست کسی بسپرم او اولین گزینه بود... هم عاقل بود و عاشق و مهمتر از همه سالم...

با صدای بارانا به خودم آمدم...

romangram.com | @romangram_com