#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_188


و بوسه ای دیگر بر نوک انگشتانم زد...

هر دو آرام شده بودیم...

زمزمه کرد:

- متینو کجا دیدی؟

پنهان نکردم:

- بیمارستان...

با لکنت پرسید:

-وا... واسه چی.. رفته بودی؟

لبخند کنج لبانم نشست و گفتم:

-نترس، واسه خودم نرفته بودم...

از جایم بلند شدم... نگاهم به چشمان سرخش کشیده شد...

-می گی چی شده؟

-راجع بهش بعد شام حرف می زنیم...

اتاق خواب مان را نشان دادم و گفتم:

- وقت خواب، دوست دارم باهات یه کم حرف بزنم... برم یه چیزی درست کنم...

-از بیرون سفارش بده...

می دانست خسته ام...

آن قدر گریه کرده بودم و هق زده بودم که به زور روی پا بند بودم...

چشمانم می سوخت... گلویم می سوخت...کسری هم پا به پایم گریسته بود... پا به پایم داد زده بود...

انگار که هر دو به طرز عجیبی خالی شده بودیم...

حس سبکی می کردم..

نگاهم روی سرخی گونه اش بالا و پایین می شد..

مرغ خیالم به ساعتی پیش پرواز کرد...

سیلی ام که بر گونه اش نشست، مات و متحیر نگاهم کرد...

داد زده بودم:

- ازت بدم میاد... از این که با دست خودت منو داشتی می بخشیدی... این بود اون دوست داشتنی که می گفتی؟ آره؟

لعنتی ... دیوانه شده بودم... انگار تمام فشارهایی که این مدت کشیده بودم مرا به مرز جنون کشانده بود....

romangram.com | @romangram_com