#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_187
نمی دانم کسری آمده بود یا نه...
پله ها را بی رمق بالا رفتم...
سرگیجه و سر درد به سراغم آمده بود اما هنوز ذره ای از عصبانیتم کم نشده بود... به خودم حق می دادم...
آرام در را باز کردم... شاید آمده بود و خوابیده بود..
اما کسری کنار ورودی آشپزخانه روی صندلی اش نشسته بود...
پس آمده بود...
چشمانم را که دید ،دست بر چرخ ویلچرش گذاشت و به سمتم آمد...
نگران پرسید:
- بارانا چی شده؟ گریه کردی؟
اما دستم بی اراده بالا رفت و محکم روی گونه اش نشست...
****************
(بارانا)
-اگه گفتم برو، واسه اینه که عاشقت بودم...
اشک از گوشه ی چشمانم چکید..
مقابل پاهای نداشته اش زانو زده بودم و دست نوازشگرم را روی جای انگشتانم می کشیدم....
روی جای سیلی که نمی دانستم به حق زده بودم یا نا به حق؟
اما حس می کردم همین سیلی کسری را به خود آورد تا سکوتش را بشکند...
مثل طوفانی که همه چیز را بهم می ریزد و بعد به طرز باور نکردنی آرام می گیرد، آرام شده بودم...
نگاه زیبایش را به چشمانم ریخت... سرش را چرخاند و لبهایش را بر کف دستم گذاشت و بوسه ای نرم بر آن نشاند و گفت:
- نمی خواستم یه عمر پایبند این عشق بمونی...من پُرِ ِدردم... پُر ِزخم...
با غصه گفتم:
-چرا فکر کردی من نمی تونم زخماتو رفوع کنم؟... چرا فکر می کنی من نمی تونم مرهم دردات باشم؟
-اگه بگم غلط کردم ، راضی می شی... الان که فکر می کنم می بینم اگه رفته بودی... اگه از سر اون سفره پا نشده بودی...
( دیگه محاله کسی بتونه تو رو بگیره ازم
تو شدی همه کسمو دارو ندارم تو شدی یه انگیزه)
romangram.com | @romangram_com