#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_186
کلامش را بریدم و گفتم:
- من بدون کسری میمیرم... اون دیوونه چی فکر کرده بود که این پیشنهاد رو به تو داد؟!
دستانم را بغل زدم و در خودم جمع شدم... وجودم می لرزید.. داشتم میمردم... متین تازه متوجه حال بدم شد و دستپاچه از جا پرید... لیوانی آب ریخت و به سرعت به سمتم برگشت... دندان هایم کلید شده بود و لرز تمام وجودم را پر کرده بود...با دست لیوان را پس زدم..
شش ماه تمام رفتارهایی کرد که مرا از خود دور کند که من به متین بگویم بله؟... به روح من فکر نکرد؟...
به عشق عمیقی که داشتم چه؟
داشت مرا به دست متین می سپرد؟
اشک هایم را هر شب و روز نمی دید؟... حال خراب و داغانم را نمی فهمید؟...
لحظه به لحظه بر عصبانیتم افزوده می شد...
این دو مرا بازیچه ی دست خود کرده بودند...
تا همین ساعت قبل فکر می کردم متین خودش پا جلو گذاشته و کسری مرا راضی به ازدواج با او کرده بود..
اما حالا می فهمیدم همه دست به دست داده بودند ... این که فکر کنی همه به دید یک بچه به تو نگاه می کنند مرا تا مرز جنون می برد...
چه شب ها که تا صبح اشک ریختم و کسری دم نزد...
می دانست چه می خواهم و سکوت کرده بود؟...
دست آخر آن قدر مرا به جانش قسم داد و هم چون مرغ پر و بال بسته خود را به در و دیوار کوبید که راضی به نشستن پای آن سفره شدم...
عصبانیت باعث شد ، جانی تازه بگیرم... از جا برخاستم و بی توجه به صدا کردن های متین از اتاق بیرون زدم...
باید می دیدمش...
باید به من توضیح می داد محض نداشتن پا ، چه طور مرا به متین پیشکش کرده بود...
*****************
(شب، شب که می شه تو کوچه ی غم، اشک من میشه ستاره...
من چشمامو به ابرا می دم، آسمون بارون می باره...)
تمام مسیر بیمارستان تا خانه را پیاده طی کردم..
کف پاهایم بدجور می سوخت درست مثل قلبم...
آن قدر اشک ریخته بودم که دیگر همان چشمه ی اشکی که همیشه لبریز بود خشک شده بود...
کلید را در قفل انداختم...
دلم نمی خواست با کسی رو به رو شوم...
خدا خدا می کردم کسی در حیاط نباشد...
آن وقت روز مادر همیشه به همراه زن عمو بیرون می رفتند...
romangram.com | @romangram_com