#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_185


این بار نتوانستم سکوت کنم و بگذارم هر چه دلش خواست بارم کند...

تکیه ام را از دیوار گرفتم و گفتم:

- آره من بچه ام ... اما می خوام این راه رو تا آخر برم... من کمکش می کنم... اون لیاقتش رو داره...

تلخندی زد:

-هه... فکر کردی ... دو روز دیگه که خسته شدی ، قیافت دیدن داره...

با لجبازی گفتم:

-هیچ وقت اون روز رو نمی بینی؟

-کسری دیگه نمی تونه اون آدم گذشته بشه...

-واسه همینه که تو اومدی وسط ماجرا؟... دایه مهربانتر از مادر شدی یا کاسه داغتر از آش؟

عصبی چنگی به موهایش زد و برای کنترل خودش روی مبل چوبی کنارش نشست...

می دانستم دارد خودش را آزار می دهد اما باید همین جا و درهمین اتاق تمام می شد...

باید از من دل می کند ...

منی که دلم را خیلی سال ها پیش به کسری سپرده بودم...

-کسری ازم خواست... کسری اومد پیشم... گفت که می دونه یه روزی عاشقت بودم... گفت که نمی تونه با تو ازدواج کنه.. دیوونه شده بود... منو انداخت جلو... گفت کمکت می کنم... گفت اگه بخوام می تونم جاشو برات پر کنم...

حسی هم چون تیزی چاقو در قلبم نشست...کسری چه کار کرده بود؟!

مگر خود متین به خواستگاری نیامد؟

چند ماه تمام اشک ریخته بودم و گفته بودم نه! ... آن وقت او خودش متین را راضی کرده بود؟... بیچاره متین!

لرزش پاهایم باعث شد همان جا روی اولین مبل بنشینم...

-قرار نبود هیچ وقت چیزی بفهمی.. یه روز کسری اومد پیشم... داغون بود... می گفت که تو منتظری بیاد خواستگاری... حتی بهش گفته بودی.. اما کسری می گفت نمی تونم یه عمر بارانا رو اسیر خودم کنم... نمی خوام یه عمر با یه آدم معلول زندگی کنه.. عشق رو تو چشماش می دیدم ... منو راضی کرد... نه که نخوام ، به خدا که از خدام بود... اما خب می دونستم تو چه قدر می خوایش... چه قدر دوستش داری... می دونستم به همین راحتی ها نیست... گفت که راضیت می کنه... کاری می کنه که ازش بگذری... نمی دونم چه طور شد ازش گذشتی، به من جواب مثبت دادی... انگاری دنیا رو به من دادن...بهشت مال من شده بود... می دیدم با من سردی...حتی اجازه نمی دادی دستت رو بگیرم... من داشتم واسه ت پر پر می زدم و تو منو نمی دیدی، همون طور که سال ها پیش ندیدی...اما من دیوانه وار عاشقت بودم... می خواستم دنیا رو به پات بریزم تا کسری رو فراموش کنی...رفتم پیشش... گفتم این دختر منو نمی بینه...می دونی چه پیشنهادی بهم داد؟ گفت زودتر عقدت کنم تا نتونی پشیمون بشی... نتونی برگردی...اما تو، درست تو روز عقد بی خیال من شدی...

چهره اش سرخ شده بود و نفس نفس می زد...

اما من بی حس شده بودم...

مغزم کار نمی کرد.. قطره اشکی از چشمانم بیرون جست و روی گونه ام راه یافت...

متین از جا بلند شد و مقابل پاهایم زانو زد...

-به خدا هنوز دیر نشده...

چرا هنوز فکر می کرد من پشیمان می شوم؟

محکم با مشت به قفسه ی سینه اش زد و ادامه داد:

-این قلب هنوز واسه ی تو می تپه... ببین بارانا اگه پشیمونی... اگه نمی تونی باهاش ادامه بدی...

romangram.com | @romangram_com