#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_182


بی اختیار لب هایم نقش خنده گرفت و گفتم:

-جدی می گید دکتر؟ یعنی کسری می تونه دوباره راه بره...

دکتر مهربان نگاهم کرد و گفت:

- کسری خیلی پیشتر از این ها می تونست راه بره، اما نمی دونم چرا هیچ همکاری نمی کنه...

متاثر جواب دادم:

- از لحاظ روحی نمی خواد قبول کنه... خودتون که دیدید چه اتفاقی برامون افتاد، مرگ ساره رو نمی تونه قبول کنه.. همش خودشو مقصر می دونه... فکر می کنه اگه راه بره و روی پای خودش وایسه در حق ساره ای که مرده ،نامردی کرده.... اون خودش رو مسبب مرگ ساره می دونه... داره خودشو مجازات می کنه....

دکتر سرش را تکان داد و همانطور که با انگشت به سمت شقیقه اش اشاره می کرد، گفت:

- پس قبل از پاهاش باید این جا شو ترمیم کنید... روحیه برای استفاده از پروتز خیلی مهمه... چون وقتی کار رو شروع کنیم ، ممکنه مواردی پیش بیاد که اگه خودش نخواد نمی شه کار رو پیش برد...روحیه اش رو تقویت کن...

نا امید نگاهش کردم ... نمی دانم کسری همکاری می کرد یا نه؟

کاش زودتر به حال و هوای گذشته برمی گشت...

دلم برای کسرای آن روزها به شدت تنگ شده بود...

بعد از آن روز به شدت کم حرف شده و بیشتر در خود فرو رفته بود...

گاهی چشمان نادمش را به من می دوخت اما حرفی نمی زد...

با صدای دکتر به خودم آمدم.

-غیر شرایط روحی که اولین مسئله ی مهم برای بیماره، شرایط دیگه ی جسمی هم هست که برای گذاشتن پروتز خیلی مهمه... یکی این که استامپ درد نداشته باشد،البته چون خودم پاهاشو عمل کردم ، می دونم که طول استامپش به اندازه ی کافی هست...ما جراح ها وقتی پایی رو قطع می کنیم سعی می کنیم دقیقا از جایی این کار رو انجام بدیم که بیمار بعدا بتونه از اندام مصنوعی استفاده کنه و یه مورد دیگه این که استامپ نباید به هیچ عنوان زخم باشه یا عفونت کنه...

لیوان آب را از روی میز برداشت و جرعه ای از آن را نوشید و دوباره ادامه داد:

- خب اگه انقدر پاهاش آسیب ندیده بود ، هیچ وقت قطعشون نمی کردم... اما متاسفانه هر دو پاش شدیدا آسیب دیده بودن و نگه داشتنشون هیچ فایده ای نداشت... اون پاها دیگه براش بی مصرف بودند و حتی اگه می تونسیم جمع و جورشون کنیم باز هم بی حس و حرکت بودند...جز یه تیکه ی اضافی کاربردی نداشتند...

دلم می خواست هر چه زودتر کسری را روی دو پا ببینم..

از جا بلند شدم و گفتم :

-ممنون آقای دکتر... دلم می خواست زودتر بیام پیشتون... اما خب منم شرایط روحی خوبی نداشتم ... اما الان که این حرف ها رو شنیدم خیلی خوشحالم... دلم نمی خواد کسری یه عمر ویلچر نشین باشه...

دکتر سری تکان داد و گفت:

-امیدوارم به زودی ببینمش... منتظر می مونم...

از اتاق دکتر که خارج شدم، دلم خنده می خواست ، خنده ای از ته دل !

اما با دیدن مرد رو به رویم که خیره به چشمانم می نگریست نفسم در سینه حبس شد...

***************

( کسری)

احساس خفگی می کردم...

romangram.com | @romangram_com