#عشق_تو_پس_کوچه_های_تعصب_پارت_181
ذوق زده گفتم:
- باشه عمو یه کم رو به راه بشه باهاش صحبت می کنم...
همان طور که از جا برمی خاست گفت:
- پس من یه وقت براش میگیرم... ببینم چی کار می کنی...
-فداتون بشم... چشم...
به سمت در رفت و به یکباره در جایش ایستاد و به سمتم برگشت:
-بارانا چیزی کم و کسر نداری؟
لبخندی زدم و گفتم :
-با وجود شما سه تا برادر مگه میشه من کمبود داشته باشم... بابا دیروز این جا بود.. عمو یحیی هم زنگ زد و پرسید...
نگاهش به سمت اتاق کشیده شد و آرام گفت:
- اون بچه سرپا بشه خیال همه مون راحت میشه...
دستش را باز کرد و مرا به آغوش پر مهرش طلبید...
از خدا خواسته میان بازوهایش جا گرفتم و گفتم:
- مرسی که هستید عمو...
-ای جونم... خدا کنه زودتر مشکلات حل بشه... خیلی دوست دارم برگردیم به اون ارامش سابق... دلم برای اون روزا تنگ شده...
عمو که رفت، به آشپزخانه رفتم...
غذایی که در آن هاگیر واگیر سوخته بود را دور ریختم و دوباره مشغول مهیا کردن غذایی دیگر شدم...."
*******************
(بارانا)
"-نمی دونم چرا کسری هنوز نتونسته با این مشکل خودشو وفق بده ... اون باید زودتر از این ها از پروتز استفاده می کرد...
نگاهم به دهان دکتر بود و روح و فکرم پیش کسری...
امروز با عمو پیش روانپزشک رفته بود و من از این فرصت استفاده کرده و خود را به بیمارستانی که کسری در آن عمل شده بود رسانده بودم...
دکتر از پشت میزش بلند شد و همان طور که به سمتم می آمد، پرسید:
- استامپش* که اذیت نمی کنه..
زبانم را روی لب پایینم کشیدم و گفتم:
- فکر نمی کنم... البته چیزی به من نمی گه اما من موردی ندیدم...
-خب اگه این شرایطی رو که می گم داشته باشه می تونیم خیلی زود براش پروتز بذاریم...
romangram.com | @romangram_com